#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_245


باباعلی:ازخودتون بگین

رضا:سی سالمه و قبلا ازدواج کردم وهمسرم بعدزایمان فوت کردن و این پسرگل هم پسرمه

همه ازعصبانیت سرخ شده بودن آقا رضا تا میخاست حرفشو ادامه بده. آرتانذاشت

آرتا بدون اینکه اجازه بده کسی حرف بزنه.گفت:چطور روت شده بیای خواستگاری خواهرمن با یه بچه بلندشدی امدی خجالتم خوب چیزیه

تیام هم دید آرتا حرف میزنه اونم جوگرفتش وگفت:واقعا چیتون به خواهرم میخوره که امدین قبلا ازدواج کردین بچه هم دارین اونوقت امدی خواستگاری خواهرمن عقل نداشت شماهم نداشتی البته اگ داشتی نمیومدی میخای خواهرمو بدبخت کنی فکرکردی ما میزاریم.

...یلندشدم روبه دوتاشون گفتم:خجالت بکشین بزرگتراینجا نشسته اونوقت شما هاحرف میزنین بعدشم کی به شماها گفته دخالت کنین اگه من براتون مهم بودم قبلن هم هوامو داشتین نه الان که جوگرفتتون

یهو باباگفت(بابای واقعیم):بس کنین.

بعدشم رو به رضا گفت: ما نمیخایم دخترمونوشوهربدیم آقا

بیچاره به خاطر من هیچی نگفت ساکت بلندشد وگفت :بااجازه

....منم دنبالش رفتم سرموانداختم پایین و زیرلب گفتم:ببخشید

همینجورکه داشت میرفت کنارگوشم گفت :من ازت دست نمیکشم خداحافظ

روبه آرتا کردم و گفتم:بیا اتاق کارت دارم

زودترازاون رفتم اتاقم ونشستم روتخت تا آرتا امدتو باعصبانیت گفت:چیه

آرتا چیزی که تعریف میکنم قول بده عصبی نشی

آرتا:نمیدونم چی میخای بگی که نمیتونم قول بدم

پس ولش کن نمیگم

میدونستم فضوله به خودم رفته

آرتا:باشه قول میدم عصبی نشم وگوش کنم به حرفات بگو دیگه.

....چه بچم حرف گوش کنه میدونم فضوله.

پشتمو کردم بهش و گفتم:من قبلا عاشق شده بودم باکسی که خیلی بی معرفت بودولم کرد رفت میدونی اون کی بود.

...برگشتم سمتش قرمزشده بود

آرتاگفت:کی +همون کسی که خیلی قبولش داشتی کسی که خواهرتوداغون کردو رفت اون آریا بود ..نگاش کردم تا ببینم قیافش چجوره چشاش ازحدقه زده بودبیرون +آره آرتا حقیقت داره باورکن آریا همون دوستت ازم خواستگاری کرده بود اما یروز کارت عروسیش به دستم رسید من شکستم میفهمی آرتا نمیفهمی چون تجربه نکردی تاحالا عاشق نشدی که

...رفتم جلوش پیرهنشو بادستام کشیدم گفتم: باتوام چرا حرف نمیزنی

...نشستم روزمین سرمو گذاشتم روپام و گفتم:خیلی داغون بودم نمیدوستم چجورفراموشش کنم بچه ها هرکاری میکردن ولی من مثل افسرده ها شده بودم اگه یکم به خودم نمیومدم الان تیمارستان بودم.بعدچندوقت باخودم فکرکردم که برم سرکار شاید سرگرم بشم همیچیو ازیادببرم شروع کردم گشتن تا یه کارپیداکردم مراقبت ازپسربچه رفتم میدونستم نباید خونه مرد غریبه برم ولی اون خونه نبود ازصبح تا شب فقط با بچه بودم فقط موقعی که میخاستم بیام خونه میدیدمش تا این که ازم خواستگاری کرد ...بلندشدم رفتم کنارپنجره اتاقم و بیرونو نگاه کردم صورتم ازاشک خیس شده بود.+اول جواب منفی دادم نمیخاستم بدبختش کنم چون من به فکریه مرددیگه بودم همچیو براش تعریف کردم واون گفت براش مهم نیست بعدباخودم فکرکردم که تاکی بخاطر آریا عذاب بکشم آرتا اون داره زندگیشو میکنه ولی من چی تاکی وایسم غصه بخورم...آرتا بدون اینکه نگام کنه گفت:اینایی که داری میگی دلیل نمیشه باکسی ازدواج کنی که قبلا ازدواج کرده وبچه داره..رفتم سمتش روبهش گفتم: آرتا من اگه ازدواج نکنم ازفکروناراحتی میمیرم میفهمی بعدشم مگه اون حق نداره زندگی کنه چون بچه داره نباید ازدواج کنه اینا رو گفتم که شاید دلت بسوزه بدونی چقد عذاب کشیدم و چه شبایی گریه کردم ولی اون کوش بخاطر کی من الان چشام بعضی وقتا تارمیشه ازبس گریه کردم برای یه نامرد توچطور برادری هستی

اینارومیشنوی وبازم میگی نه

گوش کن آرتا یا راضیشون میکنی یا خودم باهاش میرم محضر آرتا:توخیلی غلط کردی خودسرشدی..امدسمتم دستشو تابرد بالا چشامو بستم منتظربودم بزنه ولی هرچی وایسادم دردی احساس نکردم چشامو آروم بازکردم دستشو روهوا مشت کرده بود وآوردپایین+میخای بزنی بزن ولی من کاره خودمو میکنم شماها خوشبختیمو نمیخاین اگه میخاستین قبول میکردین آرتا:ما میدونیم بدبخت میشی بفهممم خودتو زدی به نفهمی چت شده اون رفته تومخت که داری بامن اینجوری حرف میزنی+نه اون چیزی نگفته همش حرفای خودمه آرتا:حرفات چرته لعنتی بفهم. انقد صدای دادش بلندبودکه همه ریختن تواتاق که ببینن چیشده.روبه همه گفتم :اگه منو دوست داشته باشین اجازه میدین بیاد خواستگاری وقبول میکنین البته اگه خوشبختیمو میخاین من فقط با اون خوشبخت میشم.تیام:خفه شو توغلط میکنی مگه اینجا بزرگترنداره میزنم تودهنتا که باباعلی گفت:توغلط میکنی دخترمنو بزنی من زندم هنوزنمردم رفتم سمتش دستامو دورگردنش حلقه کردم وگفتم:بابایی مرسی که هستی همیشه فقط توبودی که هوامو داشتی فقط تودوستم داشتی دیگه داشتم خفه میشدم دستمو گذاشتم رودهنم نمیخاستم صدام بلندشه دویدم سمت اتاق فاطی اینا خودم انداختم تو ودروهم پشت سرم قفل کردم وبه حال خودم گریه کردم.نمیدونم چم شده بود من اول جوابم منفی بود ولی بعد حسم گفت که باهاش خوشبخت میشم مردخوبی بود حالا نمیدونم چرا اونجورجواب آرتارو دادم اشتباه کردم ولی باید یبارم شده حرف منو گوش کنن به خواسته ام احترام بزارن بادستم اشکامو پاک کردم پایین یه صداهایی میومد درویواش بازکردم وازلای دربیرونو نگاه کردم جوری که منو نبینن باباها که میگفتن اون بچه داره ابرومون میره ازاین حرفایی که همه ی باباها میزنن ولی مامانا نه اونا میگفتن نمیخان من اذیت بشم وراضین: زیرلب باخودم گفتم:قربونتون برم که شماها مادرین میفهمین دردمنوآرتا ووتیاممم کسی محل نمیکرد ستاره هم نقش بوق و داشت (خخ) صدای درونم گفت:چرا انقد باستاره بدی بابا یکاری قبلاکردانقدباهاش بدنباش+بتوچه بازپیدات شد چه وقته امدنه اه .صدای درون:خوبی بهت نیومده بیشعور.تاامدم جوابشو بدم دررفت

اینم خل شده میاد چرت میگه میره

بیرونو نگاه کردم دیدم هرکی به کاری مشغوله آخ دوست داشتم کلشو بکنم بی موقع امد نذاشت بفهمم چی میگنن

نشستم روتخت که بعدچنددقیقه صدای دراومد+کیه_ماایم رفتم دروبازکردم دوتا گوسفندپریدن تواتاق فاطی:این چه کاری بود کردی مریم: چرایهو دیوونه شدی +خیلی بی ادبین بعدشم کاردرستو کردم یبارم شده باید به خواسته ام احترام بزارن قبلنا بایداینکارومیکردم ولی بچه بودم ولی دیگه بسه فاطی:تینا اگه حرف خودت بخای باشه خدایی نکرده چیزی بشه همش تقصییرتوعه ها +اون موقع میزنم توسرخودم ولی اگ دیگران تصمییم بگیرن و بعدا چیزی بشه چی فاطی:پوف فقط حرف خودته هرجورخودت میدونی. رفتیم پایین نشستم رومبل که......

که باحرف بابا(واقعیم)یهو بلندشدم بابا:بگو اون آقا بیاد حرفامونو بزنیم که صداِی آرتابلند شد و گفت: معلوم هست چی میگی بابا بیاد اینجا چیکارکنه

بابا: حرف بزنیم دیگه و کی عقد کنن

آرتا: شماها موافقین میخاین بدبختش کنین

بابا:اولا خودش وقتی میخاد ما نبایددخالت کنیم و دوما ما بزرگترشیم شما دوتا حق دخالت ندارین بعدشم مردخوبی بود دخترم باهاش خوشبخت میشه

......منظورش به تیام وآرتا بودخخخ

خوشحال شده بودم میدوستم قبول میکنن. صورتاشونو بوسیدم و

romangram.com | @romangraam