#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_211


ازاسترس ضعف کرده بودم آریا منوداشت باخودش میبرد.

انقدآروم راه میرفتم که تویه لحظه دیدم روهوام

توبغلش بودم دست وپازدم

ازترس جیغ کشیدم گفتم:وای بزارم زمین الان میافتم.

آریا:نترس خانومم مگه میشه بندازمت حواسم بهت هست.

دراتاقو بازکرد وباپاش دروبست.

منوخابوندروتخت خودشم کنارم نشست

آریا:میدونی آرزوداشتم تومال من بشی توخونم کنارمن الان خوشحالم که به آرزوم رسیدم.

...روم خم شده بود داشت باهام حرف میزد حالم هردقیقه بدترمیشدمیترسیدم باخودم گفتم تینا الان بهترین فرصته تا اتفاقی نیافتاده پاشو برو.اما انگارچسبیده بودم روتخت نمیتونستم بلندشم موهام ریخته بود روصورتم اعصابمو خراب کرده بود اما انقدبی حال بودم نمیتونستم دستموبیارم بالا

انگارفلج شده بودم. خدایا این یعنی چی من چم شده کم کم داشت اشکم درمیومد آریا هرچی حرف میزد من نمیشنیدم،آریا با دستش موهاموازصورتم کنارزدزل زده بودتوچشام کم کم داشت میومد پایین تر

ازترس آب دهنموقورت دادم ...تینا پاشو لباساتوبپوش بگونمیتونم بلندشودختر

آریا انگاربراش مهم نبودم هرکاری دلش میخاست میکرد اصلن نمیپرسیدخوبی.

ازاین میترسیدیم نکنه بعدا ولم کنه بدبخت شم.

آریا>هی نازم میکرد باموهام بازی میکرد

دیگ کم کم منم خوشم امده بود یه لبخندکوچیک اومدرولبم

منم دوست داشتم کنارآریا باشم ولی به وقتش اما...

آریا وقتی خندمو دید گفت:فدای خندت بشم. آریا یه لحظه بلندشد و......

(خب دیگ چشاتونوببندید زشته)

باخوردن نورتوچشمم چشامو

بازکردم نورداشت اذیتم میکرد اومدم بلندشم برم پرده رو بکشم که نتونستم حالم خیلی بد بود داشتم میمردم تازه فهمیده بودم که چیشده اشک ازچشمم چکید دورورمو نگاه کردم دیدم آریانیست .. زیرلب باخودم حرف میزدم: دیدی خاک توسرت تینا خودتو بدبخت کردی بیا تواین وضعیت تنهات گذاشته اخه توچقدراحمقی.بزوربلندشدم دستامو گذاشتم رودیوار وآروم راه می رفتم .لباسام همه داغون شده بودن بااین قیافه که نمیشد برم خونه بهتره یه دوش بگیرم رفتم توحموم داشتم خودمو میشستم همینجوراشکام میریخت.رفتم زیردوش حسابی خودمو شامپو وصابون زدم ازخودم بدم میومد چطور گول خوردم نیومد حالمو بپرسه یروزنشد تنهام گذاشت امدم بیرون مجبوربودم همون لباساروبپوشم اخه دیگه لباسی نداشتم همیشه توکیفم یکم وسیله آرایش داشتم خداکنه الانم باشه چون انقد بی روح بودم مطئنن بچه ها میفهمیدن که چم شده کیفمو بازکردم با دیدن رژو کرم مداد خداروشکر کردم سریع رفتم جلوآیینه یکم آرایش کردم..

ورفتم پایین ضعف کرده بودم خیلی گشنم بود حالم داشت بدمیشد

رفتم توآشپزخونه ببینم چیزی پیدامیشه بخورم.با دیدن میزتعجب کردم

نون وپنیر،گردویه عالمه پسته وبادوم خیلی چیزایی دیگه رومیزبود یعنی اینا کارآریا بود.نشستم روصندلی تند تند داشتم میخوردم که چشمم به یه برگه خورد.دست خط آریا بود

نوشته بود:سلام خانومم صبحت بخیر ببخشید تنهات گذاشتم ازاداره زنگ زدن گفتن خودمو برسونم نمیدونم چیشده بود اصن بهم نگفتن برات صبحانه گذاشتم حسابی بخوربایدتقویت شی نبینم نخوردیا راستی تویخچال ونگاه برات چی گرفتم نذاشتم بیرون که گرم نشه بخورتا بیام فعلا بوس خانومی

...تینا>هه کارش واجب ترازمنه خاک برسرمن دریخچالو بازکردم دیدم توی یه لیوان آب پرتقاله برش داشتم یهوسرکشیدم وقتی حالم جاامدرفتم سمت کیفم گوشیمو دراوردم بازش کردم با دیدن یه عالمه میسکال و پیام تعجب کردم همش مریم وفاطی بودن فقط دوبار آرتا زنگ زده بود.یه خودکاربرداشتم توهمون کاغذی که آریا نوشته بود نوشتم:من رفتم خونه خداحافظ و به آژانس زنگ زدم به سختی رفتم جلودرتاماشین امد سریع نشستم وماشین راه افتاد مونده بودم چی بگم بهشون رسیدم کرایه رو حساب کردم وپیاده شدم.درخونه روبازکردم یاددیروزافتادم چشام پراشک شده بود. رفتم تو داشتم کفشامو درمیاوردم که با چهارجفت پاروبروشدم اوه. سرموبالاآوردم انگارمیخاستن چیزی بگن ولی نمیدونم توصورتم چی دیدن که حرفشونو خوردن با تعجب نگام کردن منتظربودن من حرف بزنم . بدون توجه به اونا رفتم تواتاقم همونجور باهمون لباسا نشستم روتخت. فاطمه:این چه سرووضعیه جوابی ندادم که مریم گفت:چشات چرا قرمزه چرا مثل میت شدی باتوایما

فاطمه:نکنه. مریم:چی نکنه فاطی روبه مریم گفت:نکنه اون چیزی که ازش میترسیدیم همیشه اتفاق افتاده.مریم:نه امکان نداره ،فاطی:حرف بزن تینا

تینا> بغض داشت خفم میکرد یهوبغضم ترکید

بلندزدم زیرگریه فاطی:یا امام حسین بدبخت شدیم مریم:نهه

تینا:به نفس نفس افتاده بودم هق

کل ماجراروبراشون تعریف کردم سه تایی زارمیزدیم. هروقت هم که تنها میشدم فقط کارم گریه بود آریا همش بهم زنگ میزد پیام میداد منم جواب نمیدادم اون موقع که بهش نیازداشتم تنهام گذاشته بودهه.

صدای زنگ دراومد توجه نکردم هرکی باشه بچه ها بازمیکردن دیگه

صدای دادازپایین میومد.چادرتوخونه سرم کردم رفتم توحیاط.صدای فاطمه بود با دادمیگفت:بیشرف اینجا چی میخای خواهرمو بدبخت کردی اومدی برای چی عوضی

مریم هم سعی داشت آرومش کنه

فهمیدم آریا امده

آریا:اینطور ک فکرمیکنین نیست

romangram.com | @romangraam