#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_196


چهارساعتی توراه بودیم

تا رسیدیم

فاطی:مارو میرسونی دم خونمون

تینا:خونتون چرا بیاین بالا

مریم:دستت دردنکنه برسون مارو یه سربزنیم بهشون اونسری ازدستمون ناراحت شده بودن

هروقت خاستی بری شمال بگو به ماهم .

تینا:باشه عزیزم

..پشت فرمون نشستم وبچه ها رورسوندم خودمم به سمت خونه حرکت کردم

رسیدم ماشینو پارک کردم دستمو سمت زنگ بردم ولی نمیتونستم بزنم دستمو میکشیدم کنار

تا بالاخره زنگ و زدم و دربازشد رفتم تو

مامان با دو به سمتم امد انچنان بغلم کرد که داشتم خفه میشدم

بعد ازمامان تیام هم منو سفت تو بغلش گرفته بود

مامان زیرلب قربون صدقم میرفت

ولی من فقط دلم میخاست بابامو ببینم

بابا رودیدم درازکشیده و هنوز منو ندیده

بود

بدون توجه بهشون دویدم سمت بابا

با صدای بلندگفتم:بابایی

بابا تا صدامو شنید برگشت سمتم با دیدن من تعجب کرده بود

بابا:جان بابا بالاخره امدی

پریدم تو بغلش

فقط گریه میکردم

چقد احمق بودم که تنهاش گذاشتم

دوسه روزی بود تهران بودم

همش پیش بابا بودم

میدیدم مامان و تیام خیلی ناراحتن چون سمتشون نمیرفتم(حسودی میکردن)

ازفاطی و مری هم خبرداشتم سرشون حسابی گرم بود

آرتا مدام زنگ میزد پیام میدادحالمو میپرسید

آریا خیلی بی معرفت بود ازش خیلی دلخور بودم دلم گرفت اصلا یه خبری ازم نمیگیره انگار براش مهم نیستم

امروز ازحرفای مامان و تیام شنیدم که قراره ستاره بیاد اینجا

اصلا نمیخواستم ببینمش یه زمانی ستاره حکم خواهرم و داشت اما الان دیگه نه

تو اتاقم روصندلی نشسته بودم که در اتاق زده شد

تیام بود....

کاری داری

_ تینا باید باهات حرف بزنم

romangram.com | @romangraam