#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_182


مریم:اوه بابا عصبی

تینا:آقا اصلا ما عصبی_شما ریلکس

..من هیچ وقت اززبون کم نمی آوردم اینام میدونن میخان حرص درارن

مریم:چرا اینجورمیکنی مریض میشیا اخر آلزایمر میگیری البته الانم یکم گرفتی

تینا:آقا ما آلزایمر_شما حواس خاطر

فاطمه:بسه دیگه مریم چرا خرابش میکنی توکه قبول کردی بعدش همیشه اینجورموقع ها بودی چت شد ها

اگر فاطمه حرف نمیزد مطئمنن همو میکشتیم

دیگه حرفی نزدیم

رسیدیم

رفتیم خونه لباسامو عوض کردم امدم نشستم رو زمین اصلا حال نشستن رومبلو نداشتم

سه تایی کنارهم نشسته بودیم

گفتم:بچه ها فکرکنید که چیکارکنیم بازحوصلم سررفت

فاطمه رفت توفکر

روکردم بهش گفتم:فکرو با مغزمیکنن نه با کچ افکار مثبتت الکترونم رو نابود کرد

فاطمه:خیلی بیشعوری اصن به من چه خودتون فکرکنین

تینا:یه دفعه امتحانی آدم باش شاید خودتم خوشت امد

مریم زدزیرخنده فاطی هم داشت حرص میخورد خخ

..خو من که چیزی نگفتم(آره جون عمت)

گوشیم زنگ خوردبا دیدن شماره آرتا

جواب دادم

تینا:جانم

آرتا:سلام خواهری

تینا:سلام داداش

آرتا:خواستم خبرت کنم که آتوسا داره مرخص میشه فقط دکتر گفت باید مواظب باشیم تا حالش بهترشه

تینا:عه بسلامتی دستت دردنکنه خبردادی بعدا بابچه ها میایم پیشش

آرتا:بیا خوشحال میشیم مواظب خودت باش کاری نداری

تینا:نه داداش خداحافظ

آرتا:خداحافظ

...بچه ها آتوسا داره مرخص میشه بعد باهم بریم پیشش

مریم و فاطی گفتن : باشه

چندوقتی بود که منو آریا باهم حرف میزدیم همچی خوب بود خیلی باهام مهربون بود بخاطرم همه کارمیکرد

هردقیقه خداروشکر میکنم که خدا آریارو سرراهم قرارداد وباعث شد

کنارهم باشیم

حقیقتا منم عاشقش شده بودم یروز اگ پیام نمیداد یا نمیدیدمش کلافه میشدم و میمردم

گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود

romangram.com | @romangraam