#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_181


تینا>منم ساعتمو نگاه کردم گفتم عه ساعتتون عقبه که

بعداز کنارش ردشدیم

شنیدم که گفت:دیوونه

تینا:برگشتم سمتش گفتم :خودتی چلغوز

تینا>فاطی اینا میترسیدن دعوا راه بندازم دستمو گرفته بودن بزور داشتن منو میبردن

یعنی دستم داشت میشکست

یکم دورشدیم منم که کم نمی آوردم بازم دوست داشتم اذیت کنم وکرم بریزم

رفتیم سمت رستوران اسمش چنگال بود خخ

نشستیم رو صندلی منو روبرداشتم یه نگاه کردم هرسه کوبیده سفارش دادیم

نیم ساعت شده بود که یه پسره دماغ عملی که معلوم بود تازه عمل کرده امد سمتمون غذارهارو گذاشت رومیز وگفت:دیگه چیزی نمیخاین

فاطی:نه ممنون آقا

تینا>گفتم: آقا یه سوال دماغتونو کجا عمل کردین

پسره با خوش حالی گفت: همین بیمارستان یه خیابان بالاتر میدونین کجاست دکتراش خیلی معروفن و عالین

تینا: کاملا مشخصه اخه دکترش خیلی بدبوده دماغتون کوفته شده اصن قشنگ نشده

پسره فکرکرده بود میخام تعریف کنم خخخ

پسره هنگ کرده بود با ناراحتی

گفت:واقعا خوب نشده

تینا:چی بگم والا

پسره با ناراحتی ازپیشمون رفت خخخ

مریم:وای بیچاره خیلی ناراحت شد

تینا:به من چه

فاطمه:مریم بیخیال بزار امروزو حال کنیم خوش باشیم

مریم دیگه چیزی نگفت اینجورموقع ها که دونفرحرف میزنن مریم دیگه لال میشه

شروع کردیم غذا خوردن

همینجور که داشتم میخوردم نگاهی به فاطی کردم

لاتی گفتم:اخرابتیم (یعنی خرابتیم)

فاطمه:اوچیکتیم_اوراقتیم

(یعنی کوچیکتیم_خیلی خرابتیم )

باخنده غذامونو خوردیم حساب کردیم

دیدم بیچاره پسره هنوز با دماغش درگیره خودشو تو آیینه نگاه میکرد

امدیم بیرون سوارماشین شدیم حرکت کردم

مریم ازموقعی که راه افتادیم بازداشت حرف میزد.

مریم دیگه داشت عصبیم میکرد همیشه هرکارمیخایم کنیم پایه اس امروزم قبول کرد ولی نمیدونم چیشده هی میگه اون گناه داشت این گناه داشت نباید اینکارو میکردیم

برای ما شده مادربزرگ

با عصبانیت گفتم:مریم بسه دیگه اگ نمیخاستی چرا قبول کردی ها

romangram.com | @romangraam