#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_160
منم محل ندادم رفتم تواتاق لباسامو عوض کردم خودمو انداختم روتخت
مریم:بگودیگه
انقد خسته بودم با چشمای بسته گفتم:چیو
فاطمه:همین آرتا چی گفت کجا بردت
تینا:به جای فضولی برین بخابین
مریم:تا نگی نمیریم نمیزاریم بخابی
تینا:ای خدا منو ازدست اینا نجات بده
بابا هیچی عصبی بود واسه این که چرا شب رفتیم بیرون گفت خطرناکه وازاین حرفا حالام برین بیرون میخام بخابم
یه دقیقه نشدخابم برد
ساعت 10بود بلندشدم لباسامو پوشیدم دولقمه خوردم
برم این دوتا بزو صداکنم بریم دانشگاه
خیلی وقته نرفتیم حذفمون نکنن صلوات
با صدای بلند گفتم مریم،فاطی پاشین کلاس داریم
دیدم بلندنمیشن رفتم سمت اتاقشون با داد گفتم:دزد کمک کنین یکی نجاتمون بده آهای کمک
فاطمه:کو کجاس
مریم که نشست روتخت سرشو خاروند
هنوز نفهمیده بود چیشده
تینا:بچه ها حاظرشین بیاین بریم کلاس داریم دیرمون شدا
رفتم سمت حیاط که صدای فاطمه امد
فاطمه:میکشمت
افتاد دنبالم
من میدویدم اونم دنبالم مریم هم اضافه شدبهمون
بانفس نفس گفتم : بسه بچه ها دیرشدا
ولی محل نکردن که
تا اینکه افتادن روهم دیگه
داشتم میخندیدم
تینا: آخ دلم وای دویدنتونم مثل آدم نیست
گفتم: توماشین منتظرم
نشستم کمربندمو بستم فاطی نشست جلو مری هم عقب
روندم به سمت دانشگاه
رسیدیم رفتیم سمت کلاس که کچل رامون نداد
گفت غیبتاتون زیاده حذفین
به اون زنه که نشسته بود اونجا همیشه ازش بدم میومد گفتیم برگه بده تا رامون بده
اونم نداد
رفتم سمت اتاق رئیس دانشگاه که پدر گرام بود اونم نبود دراتاقش بسته بود
romangram.com | @romangraam