#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_159


آرتا:نشنوم صداتو

تینا: بد اخلاق

آرتا با عصبانیت زد رو ترمز و گفت:

ارتا: دختر این وقت شب از خونه بیرون نمیره

اگه مزاحمت میشدن اتفاقی برات می افتاد چی میخای بدبختمون کنی آره

میدونی آتوسا حالش بده

میدونی تا دم مرگ رفت و باید تحت مراقبت باشه نباید تنهاش بزاریم ممکنه با یه استرس وناراحتی حالش بدتر شه

اینارومیدونی یا نه

آرتا نتونست طاقت بیاره و سرشو گزاشت رو فرمون

تو شوک بودم

حرفاشوقبول داشتم نباید میرفتم این وقت شب بیرون

دستاشو گرفتم و با بغض گفتم: ببخشید

سرشو بلند کرد چشماش خیس بود

بغلم کرد

تو آغوشش خزیدم

بهترین جای امنی بود برام

تینا:بچه ها حوصلشون سررفته بود گفتن بریم بیرون که دیگه رفتیم

آرتا:بچه ها گوه خوردن توام بیخودکردی رفتی

آرتا:تینا برای آتوسا دعا کن

حالش خیلی بده

تینا تودیگه کاری نکن خواهشا اگه اتفاقی برات بیافته من دق میکنم اخه چرا اینقد بی فکری نمیبینی حالمونوآتوسا که گوشه ی بیمارستانه

توام اینجورمیکنی مگه من چقد تحمل دارم منم آدمم

با ناراحتی سر تکون دادم

زیرلب گفتم: خدایا آتوسا حالش خوب بشه هی

آرتا : دیر وقته برسونمت خونه

منم برم بیمارستان پیش آتوسا

سری تکون دادم گفتم:باشه

آرتا منو رسوند. بازم همو بغل کردیم

خدایا چرا این قدر آرامش داشتم کنارش

آرتا : عاشقتم خواهری

تینا : من بیشتر داداش جونی

آرتا :نبینم ایندفعه ازاین کارا کنی ایندفعه بدمیشه ها حواستو جمع کنا

تینا:باشه خداحافظ آرتایی

رفتم توخونه با دوتا فضول روبروشدم

از قیافشون مشخص بود منتظربودن تا بهشون بگم چیشده

romangram.com | @romangraam