#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_148


تینا:فاطی قبلا براش خواستگار امده بود پسرخالش بود منم رفته بودم اما پسره یه جوری بود با بدبختی کاری کردیم تابزاره بره

آرتا:چجوری بود

تینا:زشت و کچل بود ،لاغرمردنی یعنی داشت میمرد تازه بیکارم هست عقل درست حسابیم نداشت که

..هرچی میگفتم آرتا میخندید انقد خندید که ازچشمش اشک میومد به سرفه افتاده بود

تینا:وا چرا میخندی دیوونه شدی رفت

آرتا:آیی دلم آخ دختر اینا چیه نسبت میدی به پسرمردم

تینا:وا فکرمیکنی الکی میگم باید ببینش تا بفهمی راست میگم

آرتا:خب حالا براچی ناراحتی

تینا:دوباره میخاد پاشه بیاد خواستگاری

تازشم مهم تر اینه که فاطی اصن دوستش نداره

فقط خانواده ها موافقن دارن بدبخت میکنن دستی دستی خواهرمو

آرتا:ازکجا میدونی بدبخت میشه خانوادش خوبی شو میخان عزیزم تو دخالت نکن

تینا:واقعا که چی فکر میکردم چیشد گفتم الان بگم کمک میکنی میبنم ازتوام هیچی برنمیاد من برم آتوسارو ببینم بعدش میرم خونه شماهم یه وقت زحمت نکشی خسته میشی

..پاشدم بدون اینکه محلش بدم رفتم سمت اتاق درزدم

تق تق

رفتم تو

تینا:سلام مهمون نمیخاین

آتوسا:سلام عزیزم بیاتو

کنارش روتخت نشستم

تینا:بهتری گلم

آتوسا:خوبم یکم درددارم

تینا:خوب میشی عزیزم طبیعیه عمل کردیا

آتوسا:خداکنه

تینا:آتوسا توازمن بدت میاد

آتوسا:نه براچی بدم بیاد

تینا:اخه چیزه هیچی وللش کن فقط خاستم بگم که من اونجور آدمی نیستم که فکرمیکنی

آتوسا:من هیچ فکری نمیکنم

تینا:باشه عزیزم من فعلا برم آرتا منتظره که بیاد پیشت خیلی نگرانت بود خوشبحالت که این همه سال یه کسی و داشتی که نگرانت بشه و به فکرت باشه

آتوسا:توام داشتی اون خانواده ات

تینا:توهیچی نمیدونی

وقتی این همه نگرانیه آرتا، مامانت وباباتو میبینم یه جورایی بهت حسودیم میشه ومیگم خوشبحالت که داریشون

آتوسا:نتونستی هنوز قبولشون کنی

تینا:نه خیلی برام سخته خودتو بزارجای من

راستی یه چیزی من هیچ وقت جاتو نمیگیرم خیالت راحت باشه خداحافظ عزیزم مواظب خودت باشیا

..منتظر جواب نشدم امدم بیرون

romangram.com | @romangraam