#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_147


تینا:باشه دستت دردنکنه من برم یه زنگ بزنم الان میام

آرتا:باشه مواظب باش زودبیا

تینا:

بلندشدم رفتم یکم اونورتر

دستمو روشماره فاطی نگه داشتم و تماسو زدم

اه چرا بوق میخوره جواب نمیده

انقد جواب نداد قطع شد

دوباره گرفتم که جواب داد

فاطمه:جانم

تینا:معلوم هست کجایی چراجواب نمیدی

فاطمه:ببخشید یه چی شده حوصله نداشتم اصن سمت گوشی نرفتم الان دیدم تویی جواب دادم

تینا:چیشده مگه

فاطمه: هیچی

تینا:دهنمو بازنکنا میدونی اخلاقمو بگوببینم

فاطمه:مامانم زنگ زد گفت خواستگارداره برام میاد

تینا:این که ناراحتی نداره بده داری ازترشیدگی درمیای

فاطمه:خیلی بیشعوری اصن تومیدونی کیه

تینا:هرکی باشه عیب نداره معلوم نیس چطورخرشده که میخاد بیادتوروبگیره

فاطمه:مسخره بازی درنیار تینا ناصرداره میاد خواستگاریم

..تینا>تا اسم ناصرو شنیدم افتادم به سرفه

تینا:چی ناصر غلط کرده پسره ی قزمیت

فاطمه:چیکارکنم تینا مامانم میگفت جدیش کردن

تو موقعی که من نبودم براخودشون بریدن دوختن حالا میخان تنم کنن

تینا:بیخود من نمیزارم با اون پسره ی زشت بیکارکه عقل درست حسابی نداره ازدواج کنی فعلا من برم تا فکرکنم چیکارکنم که ازدستش خلاص شیم

فاطمه:باشه خداحافظ

تینا:

وقتی یاد ناصرمیافتم حالم بهم میخوره

پسرخاله فاطمس یه پسرلاغرمردنی ،زشت بودیدونه شیوید روموهاش نبود(منظورم موش بود)

یه سری خواستگاریش امده بود منم رفتم وقتی دیدمش میخاستم بالا بیارم منو فاطی اون روز با بدبختی انداختیمش بیرون سیریش بود پسره ی گولاخ

حالا موندم چه کنم ازبس کنه اس

بهتره برم ازآرتا کمک بگیرم اونم مثل منه اخلاقش کافیه بهش بگم شاید تونست کمکمون کنه اگ فاطی با این پسره ازدواج کنه بدبخت میشه ولی من نمیزارم

رفتم پیش آرتا کنارش نشستم

با ناراحتی صداش کردم

تینا:آرتا

آرتا:جانم چرا ناراحتی خواهری

romangram.com | @romangraam