#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_143


آرتا:آقای دکتر پیشم نیست که باخودم نیاوردمش

دکتر:سریع بیارینش

آرتا:یعنی خوب میشه

دکتر:توکل برخدا دعا کنین براش ما هرکاری ازدستمون بربیاد انجام میدیم فقط بدونین خیلی دوستتون داشته که بهتون نگفته ولی میگفت بهتربود برو جوون تا دیرترنشده

آرتا:خیلی ممنون بااجازه

با عجله تند راه میرفتم چندبار نزدیک بودبخورم زمین خدایا به مامان اینا چی بگم من

سوارماشین شدم استارتو زدم خداکنه توترافیک گیرنکنم وگرنه با این حالم مطئنم دعوامیکنم

انقد با سرعت رفتم که سریع رسیدم خونه

با صدای بلند گفتم:آتوسا کجایی

مامان امد سمتم:چخبرته صداتو انداختی روسرت

آرتا:مامان وایسا میفهمین

آتوسا بیاپایین ببینم چرا بهمون نگفتی و گذاشتی دیربشه نیای پایین میام با کتک میارمتا

آرتا:به به آتوسا خانوم تشریف آوردنن

مامان:اینجا چه خبره چیو دیرگفته یکی بگه به منم

آتوسا:مامان چیزی نیست آرتا داره شلوغش میکنه

دادزدم گفتم:من شلوغش میکنم ها تو ازبچگی مشکل قلب داری نگفتی دکتر میگه باید عمل میکردی الان دیرشده امکان داره که تو ..

تا امدم حرف بزنم گریم گرفت نتونستم ادامه بدم برگشتم دیدم مامان رفته بود توشک

آرتا:آتوسا آب بیار

مامان افتاد زمین با دو رفتم سمتش آتوسا با جیغ امد آب و داد دستم

آتوسا:داداش تروخدا هق مامان هق

آرتا :بسه برواونور ببینم با گریه چی درست میشه مگه بچه ای ها همش تقصییرتوعه ها

..آب ریختم روصورت مامان بهوش که امد بعد چنددقیقه فهمید قضیه چیه زد زیرگریه

مامان:اخ خدا چه بدبختم اون از دخترم که گمشده بود این همه سال اینم ازاین که مریضیه خدا ازم نگیرشون

آرتا:مامان بجای گریه کردن آتوسا باید بستری شه امروز بلندشو مامان جان

آتوسا:من نمیام

آرتا:توخیلی غلط کردی این همه سال خودسر کارکردی الان دیگ حق نداری حرف بزنی سریع لباستو بپوش بدو چیزی نشنوم توماشین منتظرتونم وای به حالت نیای آتوسا

.رفتم توماشین نشستم مامان باگریه امدجلونشست آتوسا عقب نشست

راه افتادم

آرتا:به بابا گفتی مامان

مامان:آره مادر زنگ زدم حالش بدشده بود وقتی شنید بعدش دوستش بهم زنگ زد گفت میان بیمارستان

رسیدیم بیمارستان خیلی سریع کارا تموم شد و پرستار کمک کردآتوسا لباس عملو تنش کرد روتخت درازکشیده بود

آتوسا:حلالم کنین میدونم برنمیگردم دکترم گفته بود امید نداشته باشم من نمیخاستم بیام دکتر که چندروز زندگی کنم ولی حالا مرگم حتمیه

مامان با گریه:نگو مادر صحیح و سالم میای بیرون

بعدش دستاشو برد بالاگفت:خدایا بچمو به تو میسپارم

آتوسا رو بردن مامان همش تسبیح تو دستش داشت صلوات میفرستاد و قرآن میخوند

romangram.com | @romangraam