#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_139
از دوریت دق کردم
تینا: با صدا گریه کردم چقدر زجرکشیده بود
توی بغلش گریه میکردم
که دیدم مردی بالای سرمه
چشمای مرد عجیب چشمای من بود
بلند شدم ایستادم جلوش
دستاش میلرزید
دستمو گرفت
و گفت: آرزوم بود دخترم ببینم
بعد بمیرم
تو آغوشش خزیدم
گریه امونشوبریده بود
منم گریه کردم ورفتم بغل کسی که پدرم بود
ازم جدا شد
اون زن اومد و گفت: بریم مادر که برات حسابی حرف دارم
در تعجب بودم چرا اتوسا نیست یعنی انقد ازمن بدش میاد
به آرتا نگاه کردم و پرسیدم : آتوسا کجاست
با صدای دختری به سمت عقب برگشتم
آتوسا:این جام
همه نگاهابه سمت آتوسا رفت
نگام به دختری بود که خواهرم بود چشماش پر از اشک بود
اون چشمای درشتش که خیلی قشنگ بودن
به سمتش رفتم میترسیدم پسم بزنه
اما بغلم کرد
بغلش کردم احساس خوبی داشتم
گفتم: سلام
آتوسا از اغوشم بیرون اومد اما جوابی ندادفقط گونموبوسید
باهم نشستیم رومبل کنار پدرومادرجدیدنمیدونم چیکارباید بکنم (آه)
آرتا:
با دیدن آتوسا که تینا روبغل کرد تعجب کردم
چه قدر بد قضاوت کردم گفتم الان محلش نمیکنه و اذیتشم میکنه
مامان و بابا کنار تینا بودن
تصمییم گرفتم برم اتاق آتوسا
رفتم دیدم تو اتاق نبود
اما با دیدن میزش پره مدارک پزشکی بود ترسیدم
romangram.com | @romangraam