#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_136


آرتا:یکم استراحت کن بعدا من دیگ حالیم نمیشه واقعا نمیتونم دیگ نگهشون دارم پاشو ببینم

که...

تواین مدت آرتا شده بود همه کسم مگه میتونستم بگم نه

حرف خودشه دیگ ما اینجا بوقیم

رفتم حاظرشدم

مانتو طوسیمو که آستیناش پف داشت پوشیدم

شلوارلیمو پام کردم

یه آرایش خوشگل کردم

کتونیمو پوشیدم کیفموکه گوشه تخت افتاده بود برداشتم رفتم پایین

تینا:من حاظرم

باخودم داشتم فکرمیکردم

من دارم با خانواده جدیدی رو به رومیشم

استرس تک تک سلولای بدنم در بر گرفته بود

نمیدونستم چکار کنم

فشارم افتاده بود

اما چیزی نگفتم

اززبان آرتا:

امروزباید با آتوسا حرف بزنم

باید بهش بفهمونم که با تینا کنار بیاد

وقتی جریان تینا رو بهش گفتم خیلی داره حسودی میکنه

رفتم به سمت اتاق تینا که دیدم ابجی خوشگله ازاتاقش داره میاد بیرون به به چه تیپی زده خواهرقشنگم

آرتا:تینا باید باهات حرف بزنم

نگاهی بهم کردو گفت:جانم چیزی شده

گفتم:نه نترس فقط ببین تینا من علاوه بر تو یه خواهر دیگه دارم به اسم آتوسا

وقتی تورو فهمیده خیلی حسودی میکنه

خواستم بگم اگه کاری کرد ناراحت نشی

آدم بدی نیست فکر می‌کنه من دیگه دوستش ندارم

تینا لبخندی زدو گفت:باشه آرتاجان حواسم هست اون خواهرمنم هستا

آرتا>آخ چقدر خواهرم فهمیدس

پیشونیشو بوسیدم و باگفتن من منتظرتم رفتم بیرون

یه پیام به آتوسا دادم:کجایی

جواب داد: خونه

گفتم : خونه باش اومدم

تینا امد تا نشست

از مریم و فاطی خدافظی کردم وگازشو گرفتم رفتم خونه

romangram.com | @romangraam