#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_349


_چرا؟





مصطفی_اول اینکه تا یک سال ازدواج ما شرعی نیست

اول باید هرکدوم با ی شخص دیگه ازدواج کنیم و بعد طلاق بگیریم دوباره ازدواج کنیم

پی در پی ازدواج با یه نفر امکان نداره...





حس میکردم خون توی رگهام نیست..

و بدنم منجمد شده...

و قلبم از حرکت ایستاد





که یهو با جیغ نیلا

جاخوردم_هوووی الاغ خواهرم الان سکته میکنه





و سریع کنارم نشست_نترس خواهری

این بیشعورداره دروغ میگه

ما اصلا طلاق نگرفتیم

این محضر هم قلابی و اون شخص پشت میز هم رفیق شفیق همین دوتا بیشعور بود...





چشمام از تعجب گرد شد...





ولی یهو اخم غلیظی روی پیشونیم نشست

نیلا ترسیده عقب رفت_باور کن بخاطر خودت اینکارو کردیم..

چون میدونستم عاشق مصطفی هستی ولی خودت نمیخوای قبول کنی باید یه تلنگر بهت میزدیم تا بتونی باورش کنی





_وکیل؟؟!





مرتضی _وکیل همون روز دست به سر کردیم رفت..





داد زدم_یعنی تمام مدت منو بازی میدادین؟؟!





مصطفی_یجورایی...





دستم بلند کردم که مصطفی سریع چشماش بست





و محکم توی بغلم کشیدم_هرکارکردین.

خوب کاری کردین...





یهو همه از بهت خارج شدن و شروع کردن به خندیدن





مصطفی منو توی بغلش کشید_خوبه طلاق نگرفتیما وگرنه من بدون بغلت دوام نمیاوردم





نیلا صداش صاف کرد_هووی توخیابونیم ها پاشید جمع کنید خودتونو...





لب زدم_زر نزن خواهری...





مرتضی_بیا بریم نیلا..انگاری اینا همینجا میخوان....





سریع از مصطفی جدا شدم_وا آقا مرتضی زشته...





مرتضی خندید_بر ذهن منحرف لعنت...





ازروی زمین بلند شدم





مصطفی_بخاطر رسیدن من به عشقم امروز ناهار همه مهمون مرتضی..





مرتضی نالید_از کیسه خلیفه میبخشی؟؟!





مصطفی دستم‌گرفت و عاشقانه زل زد توق چشمام_آره..یالا بریم تامنصرف نشدم وگرنه منو عشقم میریم خونه تا...





پااایان

romangram.com | @romangram_com