#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_314




بدون اینکا نگاهش رو از جاده بگیره_نه..ولی باید اونم بدونه که این همه مدت گول چه ادمی رو خورده





اخم کردم_ماکسی رو گول نزدیم





پوزخند زد_پس اینکارتون چی بود؟؟!





آهی کشیدم_مجبور بودیم





پوزخنده اش غلیظ تر شد_کی مجبورتون کرد؟؟!





داد زدم_وقتی از بچگی نه پدر داشته باشی نه مادر..

وقتی حتی پول یه وعده غذا توی روز رو نداشته باشی

وقتی لباسات انقد پاره و پوره باشه که مجبور باشی همش خودت رو با دست بپوشونی و و دزدی کنی

اجبار نیس؟؟

مارو زندگی مجبور کرد میفهمی؟؟

متعجب گفت_از بچگی؟؟





اخم‌کردم_اره از ده سالگی پدر و مادرم جدا شدن هیچکدومشون دوتا سرخر اضافه تو زندگیشون نمیخواستن و مارو ول کردن

منو نیلا هم مجبور بودیم برای تامین غذا و لباس و جای خواب

خودمون یه نفر جا بزنیم تا بتونیم زندگی کنیم





_الان که دیگه مجبور نیستین چرا به دروغتون ادامه دادین؟؟!





رومو به سمت خیابون کردم_الانم مجبوریم

چون بازم پولی تو بساط نداریم..





صدای زنگ تلفنش بلند شد نگاهی به صفحه انداخت_مرتضی ست

ترسیده لب زدم_نمیخوای که بهش بگی؟؟





مصطفی_چرا نگم؟





من من کنان لب زدم_آخه ..اخه ممکنه از ازدواج با نیلا...





چشم‌غره ای بهم رفت_واس همین اتفاقا میخوام بهش بگم که بدونه با کی میخواد یه عمر زندگی کنه





دستش رو که روی دنده بود توی دستم گرفتم_خواهش میکنم..تنها دلخوشی و دلیل خوشحالی نیلا بعد اینهمه سال مرتضی ست





تازه داره رنگ خوشبختی رو میبینه نذار زندگیش خراب تراز اینی که هست بشه





مصطفی_ اونوقت زندگی داداش من خراب بشه مشکلی نیس؟؟





اخم کردم_ما اونقدری که فکر میکنی بد نیستیم..





بلند خندید_شاید بخاطر همین اونقدری یه فرصت بهت دادم ولی به یک شرط بزرگ که اونم شاید کل زندگی خودت رو خراب کنه





خوشحال بهش چشم دوختم_من بخاطر نیلا هرکاری میکنم





پوزخندی زد_حتی گذشتن از کل زندگیت؟؟





آب دهنم قورت دادم_مگه شرطت چیه؟؟





داخل کوچه پیچید_مطمئن باش چیزی نیست که توبهش علاقه داشته باشی..





کنار ساختمان پارک کرد_قبول میکنی یا نه؟؟





_اما من نمیدونم اون شرط چیه!!





ماشین خاموش کرد_زندگی خواهر یا خودت؟؟

من همین الان میتونم برم پایین و همه چیو به عزیز و مرتضی بگم..

این نه تنها باعث بهم خوردن عروسی میشه بلکه ازین ساختمانم باید برید..

مطمئنم جای هم واس موندن ندارید...





ولی میتونم کاری کنم که هردوتون کنارهم باشید و دیگه لازم نباشه به کسی دروغ بگین و خودتون مخفی کنید..

انتخاب با تویه!!؟

کدومش؟





نگاه لرزونم بین دوتا تیله مشکی که با بی رحمی تمام زل زده بود بهم درگردش بود





بی اختیار لب زدم_زندگی خواهرم..





سری تکون داد_خووبه میدونستم عاقل ترازین حرفایی ..حالا پیاده شو





romangram.com | @romangram_com