#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_301
نالید_آبمیوه و کمپوت و رانی و ویسکی و...که واس بیمارمیارن؟؟!
دستم بلند کردم بزنم توی سرش که داد کشید_نزنیا..باز ضربه مغزی میشم
خندیدم_امان از دست تو..خوبه یه ساعت پیش داشتی میمردی..
تقه ای به در خورد
که سریع روبندم پایین کشیدم
مرتضی با سر پایین افتاده وارد اتاق شد و با دیدن من خشکش زد_شما؟؟!
نیلا لبخند مهربونی زد_دنبال اتاق دخترش میگشت ..اومد پیش من
منم طفلی رو به حرف گرفتم
مرتضی سرش دوباره پایین انداخت _اها...
داروهای نیلا رو همراه با نسخه پزشک روی میز گذاشت_اینم داروهاتون..
نیلا_ممنونم خیلی لطف کردین
مرتضی_ خواهش میکنم وظیفه بود
یهو مصطفی مثل گاو سرش انداخت پایین اومد داخل اتاق
زیر لب غریدم_بازم به شعور مرتضی که یه در زد
بخاطر اینکه نزدیک نیلا بودم فقط اون متوجه حرفم شد و ریز خندید..
مصطفی_برگه ترخیص رو گرفتم ...
با دیدن من اخم کرد
که دست نیلا رو فشردم
قبل ازینکه مصطفی بهمگیر بده
بی حرف از اتاق خارج شدم
بیرون ساختمان بیمارستان
روی نیمکتی نشستم منتظر
شدم
دست به سینه تکیه داده بودم به نیمکت با اخم زل زدم به در بیمارستان
که یهو مهبد هراسون ازماشین پیاده شد به سمت بیمارستان رفت
متعجب از جا پریدم_این اینجا چیکار میکرد؟؟
حس فضولیم شدیدا داشت خفم میکرد
و با دو دنبالش رفتم
بخاطر چادرمنمیتونستم تند راه برم
به محض ورودم به ساختمان مهبد به سمت اتاق نیلا رفت
چشمام ریز کردم_این از کجا خبردار شده؟!
به سمت در رفتم که با خروج مصطفی از اتاق سریع راهمو به طرف دیگه ای کج کردم
پشت سرش مرتضی از اتاق خارج شد
هردو با اخم زل زده بودن بهم
مصطفی نگاه ریزی به من انداخت و رو به مرتضی
غریدخاک برسرت..من میدونم اخرش همه چیو خراب میکنی میره
تای ابروم بالا رفت
مرتضی عصبی تراز اون جواب داد_میگی چیکار کنم ؟؟!بچسبم بهش
مصطفی طعنه ای بهش زد و از کنارش گذشت_ازین پس هیچی به من مربوط نیس..هرکاری دلت میخواو بکن
از کنار من گذشت
چهره مرتضی به شدت توهم رفته و کلافه بود
با خروج مهبد و نیلا
romangram.com | @romangram_com