#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_228
با دیدن سینان
دلهره ای توی دلم نشست
نگاهش روی من بود
بزور لبخندی زدم_س...لام
سری تکون داد
عرفان با دیدن من که هل کرده بودم ریلکس رو به سینان کرد_از بس درگیر مهمونی بودی نشد بیام با جی وان آشنات کنم...
سینان چشماش ریز کرد سوالی پرسید_جی وان؟؟
احسان_پسر عموی ماست تازه از خارج اومده و یه چند روز مهمونه
واس همین آوردیمش مهمونی های ایرانی رو ببینه
سینان تای ابروش باالا برد_اها..
دستش به سمتم دراز کرد_من سینان هستم..
دوست عرفان و احسان...
امیدوارم خاطرات خوبی اینجا داشته باشی
نگاهی به دستش انداختم و بعد نگاهی به قیافه احسان و عرفان
که عرفان با چشم اشاره کرد بهش دست بدم
با انزجار دستم توی دستش گذاشتم_ممنون
که فشار خفیفی بهش وارد کرد_خارجیا همه انقد ظریف هستن؟؟
خندیدم_بیشترشون..
یکی از نگهبانا هراسون به سمت سینان اومد و چیزی توی گوشش گفت
که در لحظه رنگ سینان مثل گچ شد
بدون اینکه چیزی بگه به سمت در رفت..
عرفان_قضیه چی بود یعنی؟؟
احسان_ من میرم ببینم بیرون چه خبره..
با قدم های بلند ازما دور شد....
*نیلا*
لعنتی اگه این جیش بی موقع نبود الان
اون نگهبان احمق منو نمیدید
شانس آورده بودم صورتم توی تاریکی معلوم نمیشد
وگرنه معلوم نبود چه دردسری برای نیلو بیاد
بین درختا نشسته بودم
و انگشتم باحرص میجوییدم
نگهبانا مثل مور و ملخ اطراف ساختمان میگشتن..
دستم روی شکمم گذاشتم...
اگه تا ده دقیقه دیگه خودم به دستشویی نمیرسوندم معلوم نبود چه گندی بخوره به لباس هام...
ولی با وجود اینهمه نگهبان امکانش نبود
با صدای پایی دستم روی دهنم گذاشتم
_مطمئنی فرد مشکوکی بود؟؟شاید یکی از مهمونا بوده که گم شده!
صدای نگهبانی که منو دیده بود بلند شد_اره ...پشتش به من بود و اطراف انباری پرسه میزد
تا بهش گفتم اونجا چیکارمیکنی فرار کرد..
بنظرت مهمون فرارمیکنه؟؟!
لب گزیدم
خاک ب سرم
انقد هول بودم که نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بودم
_بیا بریم پشت ساختمان بگردیم..
هردو به سمت ساختمان رفتن
romangram.com | @romangram_com