#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_210
به سمت کشو میزش رفت چندتا کاغذ برداشت
آسف و محمد از اتاق خارج شدن
هنوز هاج و واج وسط اتاق ایستاده بودم
مهبد_آرین لباست پر خون شده..
نگاهم به سمت لباس آرین چرخید
وا این کی لباسش پرخون شد؟؟
لکه کوچکی از خون روی لباسش خودنمایی میکرد
انقد درگیر زد و خورد بودیم که اصلا متوجه اون لکه نشدیم
آرین کلافه تند تند دکمه های لباسش باز کرد_آره حتما وقتی اون دختره رو آروم میکردم
لباسم خونی شده...
توی حرکت پیراهنش رو گوشه انداخت
با بدن برهنه جلوی ما ایستاد _نیلو اینو بعدا بشور...
و قدمی به سمت کمد برداشت تا لباس دیگه ای برداره
که یهو یاد نیلا افتادم
هنوز داخل کمد بود
جیغ کشیدم_صبر کن.
آرین و مهبد سرجاشون خشکشون زد
آرین_چته؟؟!
خنده مسخره ای کردم_بذار من برات لباس انتخاب کنم...
مهبد متعجب تای ابروش بالا برد
ولی آرین چهرش شیطون شده بود
رو به مهبد کرد_میری ببینی آسف و محمد چیکار میکنن؟؟!
مهبد اخمی کرد_رسما داری میفرستی دنبال نخود سیاه،!
آرین چشماش گرد کرد_نه بابا نخود چیه؟؟
مهبد با چهره ای در هم به سمت در رفت_بیخیال زودتر بیا پایین منتظرم
با خروج مهبد
آرین چشمکی زد_چی شده میخوای واس من لباس انتخاب کنی؟؟!
سریع به سمت کمد رفتم_همینطوری...
دیدم تو سلیقه ات توی انتخاب لباس بد
گفتم کمکت کرده باشم..
آرین از پشت سر دستاش دور کمرم حلقه کرد
که دستم روی دستگیره کمد خشک شد
اگر در کمد باز میکردم
مطمئنا آرین نیلا رو میدید
دستام رو محکم رو دستگیره نگه داشته بودم
دست های ارین هم محکم دور کمرم حلقه شده بود و حس می کردم دارم از گرمای دستش می سوزم
قلبم با صدای بلند می کوبید
هم از اضطراب لو رفتن نیلا
هم از حسی که آرین داشت با بدنش بهم منتقل می کرد
پیشونیش رو روی شونه ام گذاشته بود و عمیق نفس می کشید
منتظر بود که در کمد رو باز کنم
باید از کمد دورش می کردم
دستگیره رو ول کردم و دستم رو بالا بردم و گردنش رو لمس کردم
نامحسوس بدن لرزید
دستم رو بالا تر کشیدم و به سمت موهاش رفتم
تکونی خورد و لب هاش روی گردنم نشست
دیگه کنترلم دست خودم نبود
نیلوی سرکش درونم بود که چرخید و محکم بغلش کرد
سکندری خورد و قدمی عقب رفت
romangram.com | @romangram_com