#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_156


هومی کشید

_پاشو برو ناهار درست کن

غرید_امروز من حال ندارم خودت برو...

خستم بجون تو ...





راست میگفت کل این چند روز تمام کار هارو نیلو کرده بود





موهام کمی خشک کردم

به سمت آشپزخونه رفتم..





جلوی در ایستادم_خب چی بپزم؟؟!

برعکس نیلو اصلا آشپزی خوبی نداشتم..

بیخیال به سمت یخچال رفتم و دوتا تخم مرغ برداشتم

نیمرو بهترین گزینه برای یک ناهار مفصل و شاهانه بود..





با لبخند گشادی ماهیتابه رو روی اجاق گاز گذاشتم و کمی روغن ریختم

تخم مرغا رو توی ظرف شکوندم ...

با قاشق کمی اینور اونورشون کردم

حس سر آشپز بودن بهم دست داده بود..





تخم مرغا که عسلی شد

با کمی گوجه و مخلفات توی بشقاب چیدم..





صدام صاف کردم _آقای آرین خان...

آهای ناهار آمادس...





با ذوق زل زده بودم به تخممرغا





آرین وارد آشپزخونه شد و نگاهی به اطراف انداخت_چقد سریع آماده شد ..چی درست کردی؟؟!





با چشم و ابرو به بشقاب اشاره کردم_تخم مرغ..





صورتش جمع شد_ناهار !تخم مرغ!!

من واسه صبحونه هم تخم مرغ رو توی وعده غذاییم جا نمیدم..

چه برسه ناهار





اخمی کردم_نمیخوری؟؟!





بشقاب رو پس زد_نه..





شونه هام بالا انداختم

حالا که مطمئن بودم نمیتونه اخراجمون کنه

هر کاری دلم میخواست میتونستم بکنم





پشت میز نشستم و بشقاب جلوی خودم کشیدم

و لقمه بزرگی گرفتم و چپوندم توی دهنم

انقد بزرگ بود که کامل توی دهنم جا نمیشد





آرین با چشمای گرد شده نگاهم میکرد





نمیدونستم لقمه رو چجوری بخورم

نه میتونستم هضمش کنم

نه میتونستم بیارمش بیرون..





آرین پوزخندی زد..

به سختی لقمه رو قورت دادم که گیر کرد توی گلوم

و نفسم گرفت..

چشمام از حدقه زده بود بیرون

با مشت محکم میکوبیدم روی قفسه سینه ام





ارین با دیدن حال خرابم سریع از پشت میز بلند شد

و دستش از زیر شکمم رد کرد و منو خم کرد و محکم با دستش به پشتم کوبید...

غرید_مگه مجبوری یه لقمه اندازه سرت بگیری...





انقد ضرباتش محکم بود که بجای اینکه نفسم برگرده

بیشتر توی سینه ام حبس میشد





وقتی دید

ضرباتش اثر نداره

پاشو زیر شکمم گذاشت و کامل منو روی پاش خم کرد





با ضربه محکمی که به پشتم کوبید

...

نفس عمیقی کشیدم...





_وای واای..پشتم سوراخ شد...





مثل یویو روی هوا آویزون بودم

و پای آرین زیر شکمم بود

romangram.com | @romangram_com