#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_147




با برخورد در به دیوار به عقب برگشتم که با دیدن نیم تنه برهنه رادمهر هنگ کردم





آب دهنم قورت دادم و نگاهم ازش گرفتم

که پوزخندی زد_فکر نمیکردم یه دختر خیابونی

خجالتم بکشه..

به سمتم اومد و دستش زیر چونه ام قرار داد که به اجبار به صورتش چشم دوختم _یا اینکه از وقتی خدمتکار شدی توبه کردی؟؟!





دستش به سمت شلوارش رفت...

اونو پایین کشید

از ترس جرات نداشتم میلی متری نگاهم اینور اونور

کنم





و فقط توس سکوت زل زده بودم به چشماش

و اون پوزخند زشتی که روی لباش نشسته بود_یا شایدم داری ادا در میاری؟!





به سمت وان رفت_هرچند کسی که کله عمرش تو اتاق پسرا کذرونده جز تمکین هیچ چیزی بلد نیست...





صدای شلپ شلپ آب نشون میداد توی وان نشسته





رادمهر_برو نانا رو بگو بیاد اینجا..





چشمی گفتم و بدون اینکه به عقب برگردم

از حموم خارج شدم





با دو از پله ها پایین رفتم

دختره روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود

جلوش ایستادم_آقا گفتن برید اتاقشون..





بدون توجه به حرف من از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت





پاهای لخت و کشیدش واقعا توی چشم بود..





کلافه به سمت آشپزخونه رفتم

تا ناهار آماده کنم

که با دیدن زن نسبتا مسنی جلوی در ایستادم

لبخندی به من زد_سلام توباید خدمتکار جدید باشی..؟!





سرم تکون دادم_بله..

همنطور که مشغول پاک کردن ماهی داخل دستش بود خندید_فکر میکردم یه زن کار کشته تر بیاد

چون اقا همه خدمه رو بخاطر تو فرستاد برن





چشمام گرد شد_چرا بخاطر من؟!





شونه هاش بالا انداخت_نمیدونم..

منم بخاطر اسرار مادرشون اینجا هستم..

آقا عادت دارن یک روز در هفته غذای ژاپنی میل کنن





گوشه لبم بالا رفت_ژاپنی؟!





انگار حالم رو درک میکرد که بلند خندید_آره..

دوست دارن هرروز در هفته رو یک نوع غذا از کشور های مختلف بخورن





_خدایا توبه مردم چکارا که نمیکنن..





تند تند به صورت حرفه ای مواد داخل دستش رو تیکه تیکه میکرد و توی ماهیتابه بزرگی میریخت

_اها راستی اسم من مه لقا ست..

خاله هم بهم میگن

توام میتونی منو خاله صدا کنی...





سری تکون دادم و دستم به سمتش دراز کردم_منم نیلو هستم





که خندید_فکر نکنم دوست داشته باشی دستت بوی ماهی بگیره !؟

سریع دستم عقب کشیدم_نه اصلا





عادت های عجیب رادمهر برام جالب شده بود

_دیگه به چی عادت دارن؟!

خاله نگاهش ریز کرد و...





خاله نگاهش ریز کرد و آهی کشید_به اینکه هر روز با یه دختر باشه..

چند شب ازش استفاده میکنن و آخر سر مثل یک تیکه آشغال پرتش میکنن بیرون این بدترین عادتشونه...





زمزمه کردم_مردک هوس باز

خاله_چیزی گفتی.؟؟

لبخندی زدم_نه نه





برای عوض کردن بحث پرسیدم_ از این خونه بزرگ و خدمه معلومه خیلی ثروتمند هستن..شغلشون چیه..؟



romangram.com | @romangram_com