#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_142
_خب چه کاریه همینجا...
بین حرفم پرید_ما حرفمون زدیم
من میام خونه رادمهر..
بحث با نیلا بی فایده بود
****
راس ساعت ۷ توی سالن ایستاده بودم
مهبد_خب نیلو لازم نیست کار خاصی بکنی ..فقط سعی کن طبیعی رفتار کنی
سرم تکون دادم_باشه...
دوتایی از خونه بیرون زدیم و تا اخر نگاه خیره ارین رو روی خودم حس میکردم
بعد از نیم ساعت مهبد جلوی خونه رادمهر نگه داشت
همون خونه ای بود که قبلا من و نیلا برای دزدی اومده بودیم
ترس بدی توی دلم رخنه کرده بود
و به شدت استرس داشتم
مهبد با دیدن رنگ پریدم لبخندی زد_نگران هیچی نباش ...
لبخند کمرنگی زدم و از ماشین پیاده شدم_خدانگهدار..
چشماش اروم باز و بسته کرد
به سمت در رفتم
دست لرزونم رو برای فشردن زنگ بالا بردم..
دستم به زنگ نرسیده در با صدای تیکی باز شد
اخرین نگاهم به مهبد انداختم..
که با پیچیدن تاکسی زرد رنگی توی کوچه نگاهم به اون سمت کشیده شد
داخل ماشین رو نمیدیدم
ولی با دیدن دستی شخصی که از شیشه بیرون اومد
لبخندی روی لبم نشست
نیلا بود
بسم الله زیر لب گفتم و نفس عمیقی کشیدم و اولین قدمم رو توی حیاط گذاشتم...
حیاط مثل اون روز ساکت بود
با قدم های بلند خودم رو به ساختمان اصلی رسوندم
که در باز شد
چهره خندون رادمهر به ترسم رو بیشتر کرد
رادمهر_سلام خانوم کوچولو برای دومین بار به خونه خودت خوش اومدی..
تمام سعیم رو میکردم تا خونسرد باشم _سلام ..ممنونم
از جلوی در کنار رفت_بیا داخل
دسته کوله پشتی بیشتر توی دستم فشردم و وارد خونه شدم
رادمهر در پشت سرم بست
و پوزخندی زد_خب فعلا که به عنوان یک خدمتکار اینجایی..میتونی به اتاق خواب های بالا بری مشغول تمیز کاری بشی...
به سمت اشپزخونه رفت و ادامه داد_چون فعلا سیر هستم ..شکار کوچولوی من...
قلبم محکم توی سینه اممیکوبید
با اجازه ای گفتم و با پاهای لرزون به سمت پله ها رفتم
و اولین اتاق رو باز کردم
با دیدن ملحفه خونی روی تخت چشمام گرد شد
حالا فهمیدم منظور از سیر بودنش چی بود
مردک هوس باز ،عیاش
با شنیدن صداش دقیقا کنار گوشم ترسیده به عقب برگشتم_ خون بعدی که میریزه روی این ملحفه خون تو هست...
صورتش عقب کشید _البته اگر دختر باشی...
هرچند مهم نیست دختر بودنت..مهم منم که حس میکنم بودن باهات میتونه خیلی لذت بخش باشه ....
دستش رو روی کمرم کشید که مو به تنم سیخ شد
از ترس عرق سردی روی پیشونیم نشست
رادمهر پوزخند صدا داری زد و به سمت پله ها رفت..
با قدم های لرزون وارد اتاق شدم..
و کوله رو گوشه اتاق گذاشتم
romangram.com | @romangram_com