#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_227

- حواسم نبود....ببخشید.

استاد با گفتن دیگه تکرار نشه به درس دادن ادامه داد. امروز برای یکی از کلاسای تئوریم اومده بودم دانشگاه...خوبیش این بود که آخرین کلاسمون بود....وقتی کلاس تموم شد دوباره به اینکه چی بخرم فکر میکردم....قطعا باید یه چیزی بگیرم که آرتام خیلی دوست داشته باشه....ولی آخه من از کجا باید بدونم چی دوست داره؟...از خودشم که نمی تونم بپرسم...مثلا قراره سورپرایزش کنن....فکر کن آناهید...فکر کن....

صدای آزیتا دوباره رشته ی افکارم و پاره کرد. به قیافه ی معترضش نگاهی کردم و گفتم:

- چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

- چرا اینجوری نگات میکنم؟ یه ربعِ دارم برات حرف میزنم ولی تو به حرفام گوش نمیدی...اصلا معلوم هست امروز حواست کجاست؟

- آزیتا....بنظرت بهترین کادو برای یه مرد 30 ساله چیه؟

آزیتا لبخندی زد و گفت:

- آها...پس میخوای برای نامزدت کادو بخری. حالا به چه مناسبت؟

- تولدشه

- مبارک باشه....خب چیزی رو بخر که خیلی دوست داره.

- فکر کن نمیدونی چی دوست داره... اگر تو بودی چی میخردی؟

- خب ادکلن.... لباس.... ساعت... نمیدونم، بستگی داره که تا چقدر بخوای خرجش کنی.

- ول کن خودم یه کاریش میکنم.

آزیتا نگاهی به ماشین های دور و برمون کرد و پرسید:

- امروز بدون ماشین اومدی؟

ابرو ایی براش بالا انداختم و با دست به ماشین آرتام اشاره کردم... آزیتا سوتی زد و گفت:

- مال نامزدته؟


romangram.com | @romangraam