#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_226
- بی بی: خب مادر جوون تو میدونی آرتام چی رو بیشتر دوست داره؟
معلومه که نمی دونم....من هیچی از آرتام جز همون چند تا چیزی که اون شب گفت، نمیدونستم. برای اینکه قضیه رو بپیچونم چشمکی زدم و گفتم:
- خب معلومه...منو.
همه خندیدن. یه لحظه نگاهم رفت سمت فریبا....انگار زیاد از حرفم خوشش نیومد و خنده ش کاملا مصنوعی بود.
بیشتر موندن مصادف بود با خرابکاریه بیشتر...نگاهی به ساعت کردم.باید زودتر میرفتم تا از کلاس جا نمونم.
- ببخشید من کلاس دارم و اگر نرم دیرم میشه. در مورد کادوی خودم که تصمیممو گرفتم چی براش بگیرم ( آره جون خودم) تا روز مهمونی به کسی نمیگم....اما اگر میخوایین از زیر زبونش میکشم ببینم به چی احتیاج داره...چطوره؟
همه موافقت کردن. ببخشدی گفتم و سریع از سر میز بلند شدم...لباسامو پوشیدم و از همه خداحافظی کردم...قبل از اینکه از در برم بیرون بابا بیژن گفت:
- راستی با چی میری؟
با یاد آوری کار آرتام لبخندی زدم و گفتم:
- آرتام ماشینشو امروز داده دست من.
بابا بیژن لبخند مهربونی زد و گفت:
-برو باباجوون... به سلامت. مراقب خودت باش.
با سقلمه ایی که آزیتا بهم زد به خودم اومدم....
- چته؟
اما بجای آزیتا صدای استاد و شنیدم که گفت:
- معلومه حواستون کجاست خانم زند؟
تازه متوجه بچه ها شدم که همه شون برگشته بودن و منو نگاه میکردن...انقدر فکرم درگیر کادو خریدن بود که رفتم تو هپروت...
romangram.com | @romangraam