#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_209

- من راحتم.

شونه ایی بالا انداختم و رفتم تو تخت گرم و نرمش دراز کشیدم....جام خیلی راحت بود. هنوز باورم نمیشه که خونشون موندم... نیم ساعتی گذشت و دیدم خوابم نمیره...دلم برای آرتام می سوخت که اونطوری روی زمین خوابیده. ازش خوشم میاد...خیلی خوب آدم و درک میکنه و زیادی فهمیده س...تا حالا رفتار زشت و زننده ایی ازش ندیدن...درسته با خانما زیاد شوخی میکنه ولی مطمئنم که منظوری نداره...خیلی زود جوشه...یاد اولین ملاقاتم باهاش افتادم....اصلا باورم نمیشه که الان به عنوان نامزدش توی اتاقشم....ناخود آگاه یاد نگاه های فریبا افتادم...دلم گرفت...چرا از اون نگاه خوشم نیومد؟...چرا فریبا اونطوری نگاش میکرد؟....نمیدونم چرا دلم میخواست با آرتام حرف بزنم....سنگ صبور خوبیِ....دوست داشتم بیشتر ازش بدونم.... از تکونایی که میخورد فهمیدم اونم بیداره ولی برای احتیاط پرسیدم:

- بیداری؟

بعد از چند ثانیه صداشو شنیدم:

- اوهووم.

- من خوابم نمیاد.

- منم همینطور...

یه ذره ساکت بودیم که باز دوباره من به حرف اومدم و گفتم:

- خب...حالا که اینطوره یه ذره از خودت بگو....نمیخوام فردا دوباره جلوی بابات ضایع بشیم.

- در مورد خودم...آدم خشک و بدفلفی نیستم...بیشتر عمرمو تنها بودم و سرم با درس خوندن گرم کردم....همون طور که گفتم یه بار عاشق شدم ولی دوست دختر زیاد داشتم....رنگ مورد علاقم آبیه و غذای مورد علاقم قرمه سبزیه...البته از وقتی که با بردیا آشنا شدم...چون قبل از اون دو سه نوع غذای ایرانی بیشتر تو خونمون درست نمیشد....به هنر علاقه ایی ندارم ولی....

چند لحظه ساکت شد و گفت:

- بهم نخندیا....از آشپزی کردن خوشم میاد. هرچند که خوب بلد نیستم.

با تصور اینکه آرتام جراح بخواد پشت اجاق وایسته نتونستم نخندم. اونم خندید و گفت:

- نبینم فردا به همه بگیااا وگرنه اخراجی....این یه رازه بین من و تو. باشه؟؟؟

میون خنده باشه ایی گفتم...دوباره سکوت برقرار شد...اما این بار آرتام بود که سکوت و شکست:

- اطلاعاتم کافی بود؟

-اهووم...حالا نوبت منه....من تا قبل از اتفاقایی که خودت ازشون خبر دای دختر شادتری بودم.... غذای مورد علاقم چلو کبابِ...برعکس تو به هنر علاقه دارم...مخصوصا


romangram.com | @romangraam