#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_189

- حالا به چی فکر می کردی که اونطوری زل زده بودی به من؟

یه ذره نگاهش کردم و گفتم:

- به تو.

یکی از ابروهاش بالا رفت و گفت:

- خب؟

- داشتم فکر می کردم که من چیز زیادی از تو نمی دونم.

- چی دوست داری بدونی؟ هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.

چشمامو ریز کردم و پرسیدم:

- یعنی هر چی بپرسم جواب میدی؟

لبخند با نمکی زد و گفت:

- تو بپرس حالا یه کاریش می کنم.

- خوبه...

همونطور که رو غذام سس میریختم گفتم:

- میدونی تو این مدت که میشناسمت دخترای زیادی رو دیدم که به هر نحوی سعی کردن توجه تو رو به خودشون جلب کنن...تو هم خب... باهاشون رفتار دوستانه ایی داشتی ولی چیزی که برام جالبه اینه که نسبت به هیچ کدومشون تغییر رویه ندادی. حداقل تو بیمارستان که اینطور بود. از بین حرفاتم فهمیدم که علاقه ایی به ازدواج نداری. یه حسی به من میگه که تو یه نفری رو دوست داری؟ یا شایدم داشتی.

آرتام بعد از یه مکث طولانی که معلوم بود داره فکر میکنه و گفت:

آره... خیلی سال پیش از یه نفر خوشم میومد...نه بهتر بگم عاشقش شده بودم. دختر یکی از دوستای بابام بود. خیلی خوشگل بود و کلی هواخواه داشت ولی بالاخره من و انتخاب کرد. اونموقع خیلی کم سن و سال تر بودم...فکر کنم تازه 21 سالم شده بود. ولی بعد از دو سه سال باهام بهم زد و با یکی از دیگه دوست شد و دوسال بعدم ازدواج کرد. منم دیگه هیچوقت بهش فکر نکردم.

-چرا؟؟


romangram.com | @romangraam