#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_185

اخمای کاوه با این حرفم بیشتر رفت تو هم و میتونستم رگای روی پیشونیش و ببینم که از عصبانیت زده بود بیرون. با اینکه دروغ گفته بودم ولی احساس خوبی داشتم....کاوه گفت:

-اونشب از بچه های بیمارستان شنیدم که نامزدت خیلی دنیا دیده ست.

ارتام با شنیدن این حرف نیمچه اخمی کرد و قیافش مثل اون روز تو بیمارستان جدی شد، گفت:

-من ادعای پاکی نکردم...همونطور که من همه چیز و در مورد آناهید میدونم اونم از همه ی کارای من خبر داره و با همه ی بدی هام قبولم کرده. ولی چیزی که برام خیلی جالبه اینه که تو چرا ناراحتی؟

کاوه کلافه نگاهی به من انداخت و گفت:

-خب من نگران دختر داییم هستم.

آرتام ابرویی از تعجب بالا انداخت و گفت:

-جداََ؟؟؟؟

-کاوه: خب آره...با اون سابقه شک دارم که بتونی خوشبختش کنی.

جو خوبی نبود. کاوه میخواست آرتام و عصبانی کنه...شاید بدش نمیومد کتک کاری راه بندازه. نگاهی به پدرام انداختم تا کاوه رو از اینجا ببره. پدرام که منظورم و فهمید سریع گفت:

-کاوه مثل اینکه عمه داره صدات میکنه.

با این حرف مهری سریع به یه سمت که مطمئنا عمه کتایون اونجا نشسته بود نگاه کرد ولی کاوه بدون هیچ حرکتی، گفت:

-حالا وقت زیاده....میرم پیشش.

پدرام نگاهم کرد و شونه ایی بالا انداخت...به آرتام نگاه کردم که هنوزم خونسرد بود....اصلا از قیافش نمیتونستی حدس بزنی که چی تو سرش میگذره. فقط ترسم از کاوه بود که دنبال شر میگشت و نمی خواستم عروسی رو خراب کنم.نگران به هر دوتاشون نگاه میکردم که صدای پریناز توجه همه رو به خودش جلب کرد. کنار صندلی آرتام وایستاد و با عشوه ی همیشگیش گفت:

-گفتن شام حاضره.

آرتام رو به من گفت:

-اشکالی نداره اگر ما زودتر بریم؟ من باید به یکی از بیمارام سر بزنم. در عوض با یه شب دو نفره جبران میکنم.


romangram.com | @romangraam