#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_184
با این حرف آرتام نگاهی به من کرد و گفت:
-بهت نمیاد حافظه ی ضعیفی داشته باشی....اگر زیاد به آناهید توجه نکردم واسه این بود که خودش از من خواسته بود تا کسی متوجه رابطمون نشه...همونطور که از شما هم خواست...یادت هست که؟
کاوه نیم نگاهی همراه با اخم به مهری انداخت و گفت:
-من نمیخواستم اینطوری بشه.
مهری که انگار انتظار این برخورد و از کاوه اونم جلوی من نداشت، با لب و لوچه ی آویزون گفت:
-وا چرا اینطوری نگام میکنی؟ به من چه اصلا؟
قبل از اینکه کاوه چیزی بگه آرتام گفت:
-به هر حال همه چی تموم شده....در ضمن من میخواستم تو یه فرصت مناسب ازتون تشکر کنم....حرفای اون شب خانمتون باعث شد که آناهید یه ذره جدی تر به من فکر کنه...یه جورایی میتونم بگم ازدواج با آناهید و مدیون مهری خانم هستم.
مهری که انگار از حرفای آرتام راضی نبود، پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
-خواهش میکنم.
کاوه در حالی که به من نگاه میکرد، گفت:
-ولی من نمیتونم باور کنم که دختر داییم یهویی تصمیم به ازدواج گرفت....حتما در مورد گذشته ش بهت گفته؟
بجای آرتام من جوابشو دادم:
-دلیلی برای پنهون کاری وجود نداشت...اگر باور نمیکنین مشکل خودتونه.
-کاوه: یعنی انقدر زود کسی رو که دوست داشتی فراموش کردی؟
لحنش دلخور بود...حتما توقع داشت بگم هنوزم بهش فکر میکنم.
-بعد از آشنا شدن با آرتام فهمیدم تعریفم از دوست داشتن غلط بوده. من بیشتر به اون طرف عادت کرده بودم اونم بخاطر اینکه همیشه کنارم بود.
romangram.com | @romangraam