#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_178
دوباره منو به سمت خودش کشید و گونه شو چسبوند به پیشونیم و گفت:
-اینطوری خوبه؟
-اوهوم.
-ولی مگه نمیخوای کاوه رو عصبانی کنی.
با آوردن اسم کاوه نگاهی بهش انداختم. هرچند نور ها رو کم کرده بودن ولی بازم میتونستم عصبانیت و تو صورتش ببینم. لبخندی روی لبام نشست و گفتم:
-لازم نیست کاری بکنم اون همین الانشم عصبانیِ.
-فقط اون نیست که این شرایط و داره...خیلی ها دارن بد نگامون میکنن.
-خب این به خاطر اینه که من میونه ی خوبی با فامیل های پدریم ندارم....از اونجاییم که مامانی بین نوه ها منو بیشتر دوست داره همیشه بهم حسادت میکردن. به جز کاوه و بچه های عمو کامیار و کسی باهام خوب نبود.
-بچه های عمو کامیارت کجان؟
-از ایران رفتن. پسرش ازدواج کرد و دخترشم داره درس میخونه.
-پس امشب همه طرف کاوه هستن.
-همه بغیر از یکی از پسرای عمو کامبیز....اسمش پدرامِ
-عمت کجاست؟ خیلی دلم میخواد ببینمش.
-نمیدونم، منم هنوز ندیدمش ولی مطمئنم که همین دور و براست. عمم از مهمونیِ آدمای پولدار نمیگذره چون خودش و همرتبه ی اونا میدونه.
آرتام سرشو کشید عقب بهم نگاه کرد، قبل از اینکه اعتراضی بکنم گفت:
-هر چی فکر میکنم نمیفهمم که کاوه چطور مهری رو به تو ترجیح داد.
-میدونی اگر کاوه رو نمیشناختم میگفتم که قبل از اینکه من همه چی رو بهم بزنم با هم رابطه داشتن
romangram.com | @romangraam