#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_173
-مثلا ما اومدیم تا به شما تبریک بگیم ولی همه چیز برعکس شد
-آرتام:مرسی، ما هم براتون آرزوی خوشبختی میکنیم.
و رو به من ادامه داد:
بهتره دیگه بریم پیش مامان اینا. عروس دامادم یه کم با هم تنها باشن.
به دنبال حرف مهرزاد از بچه ها جدا شدیم و رفتیم کنار مامان و بابام که با خانواده ی عموم و مامانی دور یه میز نشسته بودن تا بهشون سلام کنیم. همه اومده بودن و پارکینگ پر شده بود. با اینکه سعی میکردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی هر لحظه به این فکر میکردم که چرا مهری و کاوه نیستن. حتی عمه هم نبود. با آرتام پشت یه میز نشستیم که هیچ کس دورو برش نبود. اونجا راحت بودم. به خاطر دور بودن میز از جمع راحت میتونستم کل سالن و ببینم. چشمام داشت توی سالن میچرخید که آرتام پرسید:
-اون دختره کیه؟؟؟
-کدوم؟
-همون که لباس صورتی پوشیده.
-آها نگار؟؟؟ دختر خاله ی مامانمه. چطور؟
-خیلی بد نگات میکنه.
از حرفاش خنده ام گرفت. با خنده گفتم:
-زیاد از من خوشش نمیاد ولی چشمات خوب کار میکنه ها.
-ما اینیم دیگه.
-دیگه چیا ازش کشف کردی؟؟؟
به صندلی تکیه داد و دستشو زیر چونش گذاشت و چشماشو ریز کرد و نگاه خریدارانه ای بهش انداخت. همونطور که چونشو میخاروند گفت:
-هیکل خوبی داره... اوووووومممممم.... قیافش بد نیست....اگه رنگ لباسش مشکی بود صورتشو جذاب تر میکرد.
خنده ام شدید تر شد اونم از خنده ی من خندید و گفتم:
romangram.com | @romangraam