#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_171
-چه خانواده ی فهمیده ایی. بریم که بیشتر از این فرصت آشنا شدن باهاشون و از دست ندم.
کل راه بحث سر این بود که من بهترم یا اون تا جایی که کار به سنگ،کاغذ،قیچی رسید...بخاطر شوخیاش کلی خندیدم که باعث شد استرسم کمتر بشه. عروسی توی پارکینگ ویلاشون توی کرج بود. وقتی رسیدیم جلوی در خیلی شلوغ بود. آرتام در ماشین و برام باز کرد و کمکم کرد تا پیاده شم. با نگاهی بهم بازوشو جلو آورد و گفت:
-آماده ایی عزیزم؟
بازوشو گرفتم و لبخندی زدم. با ورودمون همه ی کسایی که منو میشناختن اول با شک و بعد با تعجب بهمون نگاه میکردن. آرتام سرشو آورد کنار گوشم و آروم گفت:
-تا حالا این همه چشم یه جا بهم زل نزده بودن.
لحنش بوی خنده میداد ولی قیافش کاملا جدی بود....راست میگفت، خیلی ها با چشم همراهیمون میکردن ولی من فقط منتظر یه جفت چشم بودم
-ببین کی اینجاست؟
هما با ذوق از جاش بلند شد و در حالی که بغلم میکرد، گفت:
-وای آناهید...باورم نمیشه که امشب اومدی. ازت قطع امید کرده بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
-یعنی انقدر بی معرفتم؟
-خیلی رو داری دختر... چند ماهه که خبری ازت نیست تازه میپرسی بی معرفتم.
مهرداد دستشو روی شونه ی هما گذاشت و گفت:
-خیلی خب عزیزم...گلایه باشه واسه ی یه وقت دیگه.
و رو به من ادامه داد:
-خیلی خوش اومدین.
برای اولین بار بود که میدیدمش و جز اسم توی کارت عروسی چیزی ازش نمیدونستم. خواستم جوابشو بدم که هما با نگاهی به آرتام پرسید:
romangram.com | @romangraam