#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_169
-چرا، خیلی مهمه.
-پس رو من حساب کن.
-مرسی....حتما برات جبران میکنم.
-میدونم....من دیگه باید قطع کنم، دارن صدام میکنن.
-باشه...خداحافظ.
نگاهی به قیافه ی خندونم توی آینه کردم....دیگه دوست ندارم مثل چند ماه قبلم باشم. من جز اون دسته آدمایی هستم که غرورم خیلی برام مهمه...همیشه مغرور بودم ولی کاری که باهام کردن منو خورد کرد....جلوی همه..... ولی از امروز نوبت منه تا تلافی کنم.....صاف وایستم و با غرور به تصویرم توی آینه گفتم:
-سرتو بالا بگیر.... گریه و زاری دیگه تعطیله آناهید خانم....تا میتونی خوش بگذرون چون خیلی ها نمیتونن خنده تو ببینن.
با صدای مامان که گفت برم چایی بخورم از آبنه دل کندم و رفتم بیرون.
مطمئنی که نمی خواین با ما بیایین؟ ما بریم؟
-آره. شما برین...من هنوز حاضر نیستم، آرتامم که نرسیده.
-پس ما رفتیم باباجوون...زیاد دیر نکنین.
-نگران نباشین، ما تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم.
بعد از رفتن مامان و بابا سریع رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم...از ظهر رفته بودم آرایشگاه و موهامو یه ذره مرتب کردم، این مدت اصلا بهشون نرسیدم. موهای مشکیمو پایین سرم، سمت راست برام جمع کرده بودن و جلوشم شل بین موهام محکم کرده بودن و تا توی صورتم نیاد. لباسمو پوشیدم....یه لباس سفید یونانیِ دو بنده....بندهاش گیس بافتهای طلایی بود و دور کمرشم دو دور از همین گیس بافت استفاده شده بود....ماکسی بود و دامنش چند لایه بود که لخت میوفتاد روی تنم...رنگ مشکیِ موهام با توجه به رنگ لباسم خوب به چشم میومد. یه دور جلوی آینه زدم، همه چیز خوب بود و فقط آرایشم مونده بود که ترجیح میدادم کم باشه...سریع دست به کار شدم....چند دقیقه گذشت که صدای زنگ آیفون بلند شد...آرتام بود در و زدم و بعد از باز کردن در حال برگشتم تو اتاق.
صدای آرتام و شنیدم:
-آناهید
-بیا من تو اتاقمم.
اومد تو و با دیدنم چند ثانیه ایی با دقت نگاهم کرد، هر چند منم دست کمی از اون نداشتم...خیلی خوشتیپ کرده بود...کت و شلوار مشکی و خوش دوختی fit تنش پوشیده بود...پیراهن سفید...کروات و دستمال جیبی آبی که به رنگ چشماش میومد و سر آستین هاش که تکمیل کننده بود. موهای قهوه ایی خوش رنگشم مرتب داده بود بالا. مطمئنم که امشب دخترای زیادی رو دور خودش جمع می کرد.اون بود که اول به حرف اومد:
romangram.com | @romangraam