#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_164

و با دستش دونه دونه به بقیه اشاره کرد تا معرفیشون کنه. اولین خانم اسمش سپیده بود...میانسال بود و موهایی که از زیر روسریش بیرون زده بود تقریبا سفید بود...چشمای ریز و ابروهای کوتاهی داشت...بینیش کوتاه بود و به قوز کوچیکم داشت...لباش نازک بود...هیکل تپلی داشت و قدشم کوتاه بود. کنارش همسرش آقا فریدون و دخترش فریبا وایستاده بودن....آقا فریدون هیکل معمولی و خوبی داشت ولی از بی بی پیرتر نشون میداد...صورت کشیده ایی داشت که چشمای مشکی، ابروهای پر، بینی گوشتی و بزرگ، لبای گوشتی و سیبیل پرپشتش اونو پر جذبه نشون میداد...به دخترشون هم میخورد که هم سن من باشه و این برای من خوب بود...قیافه ی فوق العاده ملوسی داشت...موهای مشکی و بلند...صورت گرد...لب های خوش فرم...بینی سربالا....چشم و ابروی مشکی و پوست سفید...فهمیدم که فرامرزم پسرشونه...دو نفر آخرم آقا شاپور و همسرش گوهر خانم بود.... اون دو تا جوون تر بودن...آقا شاپور بور بود و چشمای آبی داشت....گوهر خانمم چشماش مشکی بود ولی موهاش که از زیر روسری پیدا بود شرابی رنگ کرده بود. به همه شون سلام کردم...خیلی خونگرم و مهربون بودن .... در حال خوش و بش بودیم که آرتام معترض گفت:

-ممنون...منم خوبم.

بی بی نگاهی بهش کرد و گفت:

-تو رو هر روز میبینیم مادر، الان این دخترمون مهمه که احساس غریبی نکنه.

و دست منو گرفت و برد تو سالن پذیرایی....بقیه هم رفتن سر کارشون...بی بی هم بعد از نشستن من و یه سری تعارفات رفت پیش بقیه...آرتام روبه روم نشست و گفت:

-من اگر میدونستم اینا انقدر مشتاقن زن منو ببینن زودتر ازدواج میکردم.

-خیلی مهربونن.

-کجاش و دیدی...

گوهر خانم با سینی چایی اومد تو و پشت سرشم فریبا با ظرف اومد تو و ظرفای شیرینی و میوه رو گرفت جلوم....سریع گفتم:

-مرسی، من خودم بر میدارم.

آرتام به پیروی از من گفت:

-مرسی...به بی بی بگین زحمت نکشه....من می خوام آناهید و ببرم تا خونه رو بهش نشون بدم.

گوهر باشه ایی گفت و همراه فریبا رفتن. آرتام گفت:

-چایی تو بخور تا بریم خونه رو بهت نشون بدم قبل از اینکه بی بی دوباره هوس پذیرایی به سرش بزنه.

همراهش رفتم....طبقه ی اول که توش بودیم یه سالن بزرگ بود و که با وسایل شیکی تزیین شده بود و چندتا در دور تا دورش بودن که کارکنای خونه از یکی از همین در ها در رفت و آمد بود. گوشه ی سالن یه راه پله بود که به طبقه ی دوم و سوم منتهی میشد...توی طبقه ی دومم یه اتاق نشیمن بود....توی این طبقه اتاقای بیشتری بود...آرتام در اتاقی که توش پیانو بود رو باز کرد، خیلی خوشگل بود. یه درم میخورد به یه سالن پذیرایی کوچیک تر و دو در باقی مونده متعلق به اتاق خواب مهمان بود.....

طبقه ی سوم هم یه کتابخونه داشت و یه پذیرایی کوچیک و چند تا اتاق خواب که یکش مال آرتام بود و یه اتاقم به عنوان اتاق کار انتخاب کرده بود...اتاقش شیک بود...همه چیز مشکی و سفید بود...نگاهی به دور و برم کردم و گفتم:

-سلیقه ت خیلی خوبه هااا.


romangram.com | @romangraam