#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_163

سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنش و گفتم:

-تو رو خدا دیگه هیچی نگو...

با وجود تلاشی که کرد بازم نتونست جلوی خودشم بگیره و بلند زد زیر خنده. عصبانی شدم، زدم تو بازوشو وگفتم:

-منو دست میندازی.

-معذرت می خوام ولی وقتی میترسی خیلی با نمک میشی...

بدون توجه به خنده هاش به راهم ادامه دادم ولی هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که گفت:

-یادمه بابام یه بار گفت که یه زن با لباس سفید و بین درختا دیده ...

از ترس نگاهی به دور و برم کردم و سریع بازوشو که حالا کنارم بود و گرفتم و گفتم:

-قبول من میترسم، بیا زودتر بریم تو.

خندید و با هم رفتیم تو....

تا وارد خونه شدیم دو تا آقا و چهار تا خانوم جلوی در منتظرمون بودن...آرتام با دیدنشون لبخندی زد و گفت:

-بابا اینطوری که همه با هم اینجایین دختر مردم میترسه...

پیرزنی که جلوتر از همه وایستاده بود اومد جلوتر. لبخندی زد و گفت:

-سلام عزیزم. خوش اومدی. اسم من بی بیِ.

پیرزن سرحالی بود...صورت گردی داشت که موهای سفیدش احاطه ش کرده بود. ابروهای کم پشت سفیدش به چشمای روشن عسلیش میومد. لبای باریک و بینی کوتاه و خوشتراشی داشت.معلوم بود که وقتی جوون بوده خیلی هواخواه داشته...نگاه مهربونش آدمو جذب میکرد. لبخندی زدم و گفتم:

-سلام. منم آناهیدم...از آشناییتون خوشبختم.

-ما هم همینطور دخترم.


romangram.com | @romangraam