#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_152

-خیلی خب بخواب ولی همه اومدن. حتی آرتام.

میدونستم خالی میبنده ولی چشمامو باز کردم. چون تا از جام بلند نمیشدم پری بیخیال نمیشد. پرسیدم:

-ساعت چنده؟

-۷:۱۵. من موندم تو چرا تو انقدر مثل خرس میخوابی؟ منم مثل تو شبکارم دیگه.

-مشکل از من نیست. تو بدنت آنرماله.

-پاشو حاضر شو الان آرتام میادا...خیر سرت میزبانیا.

از جام بلند شدم و رفتم تو حموم تا دوش بگیرم که خواب از سرم بپره. من نمی فهمم الان چه وقته مهمونی گرفتن بود آخه. این مامانمم که اصلا منو درک نمیکنه. دارم از زور خواب میمیرم. همینطور داشتم غر میزدم که ضربه ایی به در حموم خورد. صدای پری رو شنیدم که گفت:

-انقدر غر نزن. من میرم پیش هیراد. تو هم زودتر حاضر شو.

از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباسام. ترجیح دادم بلوز و شلوار بپوشم. یه شلوار لیه طوسی کشی و تنگ و همراه با یه پیراهن مردونه گشاد و نازک انتخاب کردم. بعد از پوشیدنشون سریع موهامو سشوار کشیدم. حوصله ی آرایش کردن نداشتم ولی صورتم خیلی بی روح بود. آرایش ملایمی کردم و از اتاق رفتم بیرون.همه بغیر از آرتام اومده بودن. بعد از حال و احوال کردن با بقیه رفتم کنار مامانی نشستم.

عمو کامیار ازم پرسید:

-احوال خانم دکتر؟

-عالیه عالیم.

-هنوزم اجازه نداریم به کسی بگیم که دخترمون نامزد کرده.

-فعلا نه عمو جوون. به وقتش خودم میگم.

مامان رو به عمو گفت:

-از دست این دختر...میبینین تو رو خدا. فردا همه ی فامیل از دستمون دلخور میشن.

زن عمو سهیلا گفت:


romangram.com | @romangraam