#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_280
خیلی بیبی فیس بود و چشماش تا حدودی شبیه فریاد بود با این تفاوت که چشماش تیره بود
فریاد با دو وارد سالن شد و داد زد:
-مهیار بدو ماشین و روشن کن.به یک دردی بخور
پسری که انگار اسمش مهیار بود نیشخند بامزه ای زد و گفت:
-اگه من نبودم که دو قلو های افسانه ای الان با جلاداشون مو طلایی رو تیکه تیکه کرده بودن.
فریاد یهو کوله پشتی سیاهی که دستش بود و پرت کرد سمت مهیار و داد زد:
-دِ گمشو برو دیگه!
مهیار خندید و با کوله پشتی از خونه زد بیرون.
با بهت گفتم:
-چه خبره فریاد!
روبه روم ایستاد و دستاش و قاب صورتم کرد و نفس نفس زنون و عصبی گفت:
-ماجراش طولانیه و باید برات توضیح بدم اما الان وقت ندریم باید بریم باشه؟
یکم به چشماش زل زدم و با لبخند محوی گفتم:
-معلومه که...
یهو جیغ زدم:
-باهات نمیام.فریاد همین الان من و بر میگردونی خونم وگرنه...من می دونم و تو
یکم نگاهم کرد و به حالت فکر کردن گفت:
-اخه من چرا از تو اصلا نظر می پرسم؟
این و گفت و هم زمان دست انداخت دور کمرم و من حیرون از زمین کند زد و انداخت رو شونش.
جیغ زدم:
-فریاد! و..ولم کن روانی.
با دستش به رونم ضربه ای زد و در حالی که با سرعت از خونه خارج می شد گفت:
-هیس.
نفسم گرفته بود و حالت تهو و سرگیجه گرفته بودم.
خدایا این جا چه خبره؟!
من رو به زور به سمت در حیاط برد و تمام زورم رو ریخته بودم تو مشت هام و به جون شونه هاش افتاده بودم.
-ولم کن فریاد،با تو ام
در حیاط رو باز کرد و تا در باز شد ماشین سیاه فریاد با سرعت جلومون پیچید و ترمز کرد و فریاد با سرعت در عقب رو باز کرد و به راحتی از زیر زانو و دور کمرم گرفت و پرتم کرد رو صندلی های عقب.
تا خواستم بپرم بیرون در رو بست و مهیارم که پشت فرمون بود در رو قفل کرد.
فریاد با سرعت رو صندلی کنار راننده نشست و برگشت سمت مهیار و گفت:
-تو مگه گواهی نامه داری؟
مهیار بدون نگاه کردن به فریاد فرمون رو چرخوند و درحالی که دور می زد گفت:
-ممنون واقعن داداش من نوزده سالمه! رانندگی رو هم از دوازده سالگی یاد گرفتم جهت اطلاعت.
فریاد کمی خیره مهیار رو نگاه کرد و من عصبی و نفس نفس زنون بین دو صندلی خم شدم و به نیم رخ دوتاشون زل زدم و جیغ زدم:
-دارید من رو کجا می برید؟
فریاد عصبی موچ دستم رو گرفت و براق شده نگاهم گرد و با صدای خفه اما حرصی ای گفت:
-نیاز یه بار دیگه دمگوشم جیغ بزنی قسممی خورم با یه روش رمانتیک خفت کنم.
با بهت نگاهش می کردم و اوننگاه خیرش و به لبام دوخت و من خشک زده عقب نشینی کردم و مهیار پقی زد زیر خنده و گفت:
romangram.com | @romangram_com