#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_279
اخر این فریاد بود که مثل همیشه اول کنار رفت و تنهام گذاشت و چشم هاش و بست
همچنان بهش نگا میکردم
یاد گرمای بدنش و نفس های عمیقش افتادم
چه قدر زود تموم شد
ای کاش بازم میخوند
انقدر میخوند که تا اخر عمرم ک قرار بود نبینمش جبران بشه.
یه لحظه مکث کردم تا اخر عمرم؟
ینی قرار بود دیگه از این شب به بعد نبینمش؟
یعنی اینا ممکن بود بشه آخرین خاطراتم باهاش؟
یعنی قراره با این خاطرات و زندگی کنم و بگذرونم؟
نفس های منظم فریاد نشون از به خواب رفتنش بود
از جام بلند شدم و کنارش رفتم روی زمین نشستم و با سری که کمی مایل بود بهش زل زدم .
موهاش که کمی روی پیشونیش ریخته بود و شلوغ و شلخته وار به این طرف و اون طرف کشیده شده بودن باعث شد لبخند تلخی بزنم.
شبیه پسر بچه های تخص بود.من این پسر و دوست داشتم بیشتر از جونم.بیشتر از هرچیزی که دارم دوسش داشتم.اما اونمن و دوست نداره.
اگرم این جاست احتمالا اتفاقی بوده ومن و تو مهمونی دیده .کم دلم و نشکونده بود.کم اذیتم نکرده بود.اوایل که با بهار عذابم داد و بعدشم که چند بار پسم زد.
دستای لرزونم و بردم سمت صورتش.هوا داشت کم کم روشن می شد.نزدیک پنج صبح بود.
مژه های فر دارش و با سر انگشتام لمس کردم و دوباره لبخند زدم.
با صدای بلند زنگ در و ضرباتی که با سرعت به در می خورد از جا پریدم و هول شده افتادم زمین و فریادم هم زمان بلند شد و موچ دو تا دستام و محکم گرفت.
صورتامون کم تر از دو بند انگشت فاصله داشت و نوک بینیش به بینیم خورد و هر دو به خودمون اومدیم و فریاد چشمای خمارش و با پشت دست مثل بچه ها مالوند و منم وحشت زده و با استرس ازش فاصله گرفتم.قلبمتند می زد و صدای ضربات در هم روی اعصابم خط می کشید خدارو شکر فریاد اون قدر گیج و خواب زده بود که متوجه این نبود که مثل جغد بالای سرش بودم!
از جاش بلند شد و چنگی به موهاش زد و به میز جلوش لگدی زد و گفت:
-کیه.جفتک می پرونه این موقع!
رفت سمت راه رو و من گیج رو مبل نشستم و کلافه به موهای جلوی چشمم چنگ زدم و به پشت گوشم فرستادمشون.
در خونه یهو باز شد و یه پسر لاغر اندام وسفید با موهایی که رو به بالا نیمه فر و حالت داده شده بود با سیو شرت بزرگ و خاکستری و شلوار جین تنگ سفیدی که تنش بود تو ورودی پیداش شد.
هول شده از جا پریدم .پسره بودن نگاه کردن بهم بلند داد زد:
-بدو.
فریاد پشت سرش دویید داخل و رفت سمت اتاق خواب.
حیرت زده گفتم:
-چه خبره!
پسره برگشت سمتم و لبخند با مزه ای زد و دستش و بالا برد و تا شکم خم شد و گفت:
-سلام لیدی!
با تعجب نگاهش کردم که خندید و خندش یه جوری بود.تومایه های دخترا!
به لباسام نگاه کرد و گفت:
-لباسام بهت میاد!
چشمکی زد و با لبخند نگاهم کرد و یهو صورتش پوکر و جدی شد و با چشمای گرد شده داد زد:
-فریاد!
صدای نعره ترسناک فریاد و از اتاق شنیدم:
-زهر مار.
با چشمای از حدقه در اومده پسره رو نگاه می کردم.پس این لباسا مال این پسر بود!؟
romangram.com | @romangram_com