#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_265
بلند به آهنگی که می خوندم خندیدم و سیگار رو انداختم رو میز و به آینه زل زدم.
با بغض و چونه لرزون به تصویر ترحم آمیزم زل زدم و گفتم:
-گریه نکن!
اما انگار کسی که تو آینه بود نمی خواست بفهمه!
با غیض جیغ زدم:
-گریه نکن...
هم زمان مشتم رو بالا بردم و با شدت رو آینه کوبیدم.
اون قدر محکم که آینه با صدای وحشت ناکی خورد شد شد و من هق زدم و چند لحظه بعد کف اتاق افتادم و صدای فریاد همچنان تو سرم بود.
-می تپه تند قلبم
وقتی میزنی دست به من
با تو حاضرم حتی...
تو دریا غرق بشم!
آب بینیم و بالا کشیدم و با حرص با دست سالمم زیپ سیو شرتم و بالا کشیدم و در حالی که دستمال آغشته به خون و تو دستشور
می انداختم به سوییچ موتور چنگ زدم و از خونه خارج شدم.
خانوم آلِن که داشت با سگش جونیور تو محوطه روبه رو بازی می کرد با دیدن وضعیت داغون و دستای خونیم .با چشمای گرد شده به سمتم اومد و وحشت زده گفت:
-اوه.نیاز چی به سرت اومده؟
به انگلیسی گفت.می دونست که هنوز تو فهمیدن زبونشون مشکل دارم.
مثل خودش به انگلیسی .کلافه و با صدای خروسی گفتم؛
-دستم و اتفاقی بریدم باید برم بیمارستانی درمانگاهی چیزی...پانسمانش کنم فکر نکنم بخیه بخواد.
بدون توجه به نگاه گرد و قهوه ایش چشم از فر فری های شرابیش گرفتم و به سمت موتورم رفتم که فوری بازوم و گرفت و خیره به دستای دوباره خون زده ام گفت؛
-باید بیشتر مراقب باشی.با این وضعیتت رانندگی با موتور خطرناکه من می رسونمت یک درمانگاه کوچیک همین نزدیکی هاست.
خارجیا تعارف نمی زدن! منم که تو همون ایرانم اهل تعارف نبودم!
بی حوصله آب دماغم و دوباره بالا کشیدم و دستای خونیم و لای دستمال توی دستم چپوندم و به سمت ماشین آلن رفتم.
اونم جونیور و برداشت و پشت سرم اومد.سرم درد می کرد و حالم خوب نبود.جالب این جاست همسایه های این جا فضول نیستن! حتی کنجکاو نشد که چه طور دستم و بریدم!
البته منم قرار نبود بگم به خاطر عشق یک طرفه به کله رنگی چشم آبیم دیوونه شدم و قصد حون خودم و کردم!
بلاخره اومد و جونیور و رو صندلی عقب گذاشت و گذاشتش تو صندلی مخصوصش.انگار بچه است!
تو کشور من که یاد گرفتن به این موجودات پاک. و از هر انسانی انسان تر بگن نجس!
اما من همیشه دوسشون داشتم.
راه افتاد و منم چشم بستم و سعی کردم قوی باشم! و قوی بودن این روز ها چه قدر سخته!
توی راه جز حرفای معمولی راجب زخم دست و راه و مسیرش حرفی نزدیم.
وقتی نگه داشت برگشتم سمتش و چشم از بیمارستان و آرم آبیش گرفتم و برگشت سمتم گفت:
-بریم.
-نه ممنونم آلن.من فقط یک بار سگت و برات نگه داشتم و ممنونم که با اوردنم به درمونگاه جبرانش کردی.از این جا به بعدش با خودم.
کمی نگران نگاهم کرد و در آخر لبخندی زد و گفت:
-باشه اگر کمکی از دستم براومد بهم بگو.شمارم و که داری.این پیله رو از دور خودت باز کن دختر ایرونی.
خندیدم و مثل خودش به انگلیسی اما تلخ گفتم:
-دختر فراری صدام کنی.راحت ترم!
از ماشین پیاده شدم و برام بوق زد و ماشین عحیب غریب و کوچیک فیلی رنگش که از جلوی چشمام محو شد به سمت بیمارستان رفتم.درمانگاه شلوغ بود.
با بیمارستان راحت تر بودم!
romangram.com | @romangram_com