#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_165
با بیحالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_ میخواستی واینسی یه نفر دیگه وایسه
چشم غره ای بهم رفت که با نگاه خنثی ای که بهش کردم جمش کرد و دیگه حرفی نزد
بعد از حدود بیست دقیقه پرسیدم:
_ اسمش چیه؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ کویر سیازگه
_ چی؟؟ سیازگه
دستشو روی دنده گذاشت و گفت:
_ اره سیازگه، زیاد شناخته نیست اما خیلی بکره و البته خاص
اهانی گفتم
اسم کویر مصر و مرنجاب و اینارو شنیده بودم اما سیازگه نه اما هرجا که هست حتما جای خیلی نابیه چون فریاد انتخابش کرده
با همین فکرا چشام کم کم گرم شد و خوابم برد
بعد از مدتی که نمیدونم چقد بود، ماشین متوقف شد
چشامامو اروم باز کردم و چندبار پلک زدم و بعد به دور و برم نگاه کردم که باعث تعجبم شد
فوق العاده بود و به قول صالح بکر و چیزی که جذابیتشو دو چندان میکرد سیاهی یک دست زمین بود و خط هایی که انگار مثل لبه چاقو برنده بودن
_ خیلی نابه نه؟
با صدای صالح به سمتش برگشتم و مثل یه ربات زمزه کردم
_ عالیه
صالح تک خنده ای کرد و گفت:
_ بدو بدو پیاده شو که برسیم، فریاد کشتمون
حرف گوش کن از ماشین پیاده شدم و بعد از برداشتن کولم و در اوردن شالم و همچنین کفشام با صالح به راه افتادیم و تقریبا نیم ساعت پیاده روی داشتیم
چون ماشین صالح به درد کویر نمیخورد و همون جایی هم که اومد شاهکار بود
بعد از نیم ساعت_چهل دقیقه رسیدیم
همه چی سرجاش بود
سرو صدا و جنب و جوش بچه ها سکوت لذت بخش و بکر کویر رو از بین برده بود
همه با دیدنمون تیکه ای مبنی بر اینکه (چه عجب اومدین یکم دیرتر تشریف میاووردین میزاشتین فردا صبح بیاین) بارمون کردن که توجهی نکردم و یه راست به سمت ماشینی که مثل ون بود و برای گریم و لباس اجاره شده بود رفتم
لاستیکاش از حد معمول بزرگتر بود و نشون میداد که برای کویر طراحی شده
وقتی وارد شدم بالاخره کسی که از اولی که به جمع رسیدم دنبالش بودم رو دیدم که زیر دست گریمور بود و سارین هم داشت راجب کارایی که باید انجام بده باهاش حرف میزد که با وارد شدن من دست از حرف زدن کشید و خیره نگاهم کرد
_ سلام
با صدای سلامم به خودش اومد و با گرمی سلام کرد اما فریاد همچنان به رو به روش که اینه بود خیره شده بود و حتی به طرف من از توی انعکاس اینه نگاهم نکرد
من باید چیکار میکردم دیگه که اون بهم توجه کنه؟! چیکار؟!
_ چه عجب اومدین
صدای خش دارش انعکاس ملایمی رو توی گوشام ایجاد کرد
_ دیر شد دیگه، وقتی ده دقیقه قبل از ضبط خبر میدین همینه
پوزخندی صدا دار زد و از جاش بلند شد و به سمت در رفت و قبل خارج شدن گفت:
_ اوم مهم نبودی که بخوام زودتر بگم، بود و نبودت برام فرفی نمیکرد اما حالا که اومدی سعی کن مفید واقع بشی
و با مکثی ادامه داد:
_ البته شک دارم به کار بیای
romangram.com | @romangram_com