#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_146


چشمام از شدت پلک نزدن به سوزش افتاده بود و دستام عجیب میلرزید

این مرد عموم بود و به من چشم داشت !

این‌ مرد روزی بابای عشقم بود و به من چشم داشت !

از بچگی دستمالیم‌ میکرد

شاید برای همین به سیاوش نزدیک شدم

گفتم‌ شاید اگر بفهمه پسرش عاشقمه و پسرشو دوست دارم دست از سرم برداره

ولی این کارو نکرد

قطره اشک لجوجی از چشمای نفرت زده ام فرو ریخت و من به سال ها پیش سفر کردم



( دکتر داشت به عکس های زانوهام‌ نگاه میکرد و من مثل مُرده ها رو تخت افتاده بودم

چرا کسی نمیگفت بابام کجاست؟

مامان از پشت در اتاق با صورتی که از ریزش ریمل و خط چشم سیاه شده بود منو نگاه میکرد

ازش بدم‌ میومد

اون با عموم به رختخواب رفته بود

با برادر شوهرش

با مَردی که منو دستمالی میکرد و شب گذشته بهم‌ پیام های عاشقانه میداد

چطور تونست دل بابامو بشکنه

غرور بابامو له کنه

پامو نمیتونستم درست حرکت بدم

اونقدر بی حال و بی جون بودم و اونقدر گریه کرده بودم که بیهوش شدم

چشم‌ که باز کردم خونه بودم

تو اتاق خودم

با اعصا که لنگ لنگ کنان با درد و سر درد فجیهم از اتاق خارج شدم

مستقیم رفتم‌ سمت اتاق کار بابا

چرا هیچکس از بابا نمیگفت؟

درو باز کردم

همه چیز سرجای خودش بود ولی خبری از بابا نبود

با بغض داد زدم:

- بــابــا



پاهام‌ میلرزید و دستام زور نگه داشتن اعصام رو نداشت

از اتاقش بیرون اومدم و با صدای خفه ای که از بغض میلرزید داد زدم:

- بــابــایــی

نبود

صداش

برق چشماش

هیچ چیز ازش نبود

حتی بوی عطرش

چرا !


romangram.com | @romangram_com