#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_138


ببنشون صالح و عارف و سارین و فریادم بودن

بهار یهو با گریه عقب عقب رفت و با سرعت اسکی کرد و ازمون دور شد

فریاد خواست بره دنبالش که سارین بازوشو گرفت و گفت:

- بزار تنها باشه

فریاد یهو با خشم‌ بازوشو از دست سارین رها کرد و خیز گرفت سمتم و غرید:

- به چه جرعتی دست بلند میکنی روش؟

با حرص و عصبانیت داد زدم:

- باید یاد بگیره قوی باشه

عارف و سارین دوتا بازوهای فریادو گرفتن و گفتن:

- هیس، آروم

صالح رو به جمعیت داد زد:

- برید پی کارتون، فیلم‌ که نمیبینید

کم کم دختر و پسرایی که با خنده و تعجب نگاهمون میکردن ازمون دور شدن

فریاد قرمز شده در حالیکه تقلا میکرد بیاد سمتم اروم‌ غرید:

- دستم بیای بیچاره ای، ببین کِی گفتم!

عارف و سارین فریادو بردن سمت کافه و من با حرص همون جا رو برفا نشستم

دوست داشتم گریه کنم

نمیدونم چقدر گذشته بود

چهار یا پنج ساعت

همه مثل مرغ پر کنده دنبال بهار میگشتن

عارف رفته بود ویلا تا اگر اومد اونجا ببینتش

سارین و فریاد و صالحم اطرافو میگشتن

منم چون اسکی بلد نبودم و زیاد جایی رو نمیشناختم همون جا نشسته بودم

بغض خار شده بود تو گلوم

یهو صدای داد فریاد اومد و من رنگ پریده بلند شدم و نگران گفتم:

- پیدا شد؟

فریاد تو صدم‌ ثانیه بهم رسید و صورتم از سیلی که خوردم سوخت و سرم‌ به سمت چپ مایل شد

قطره اشک درشتی از چشمام لیز خورد و سارین زد به سینه فریاد و داد زد:

- چیکار میکنی؟



با بغض به فریاد نگاه کردم و چونم لرزید و از سرما تو خودم جمع شدم

یهو سارینو هول داد و داد زد:

- جلومو بگیری دیگه اسمتم نمیارم!

برگشت سمتم و یهو بازومو گرفت و داد زد:

- برو پیداش کن، خودت گند زدی

با بهت نگاهش کردم که هولم داد که افتادم رو برفا

و با بهت گفتم:

- م... م

یهو داد زد:


romangram.com | @romangram_com