#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_124
گوشیم زنگ خورد و شماره فریاد افتاد و منم سریع چمدون کوچیک و جمع و جورمو برداشتم و بعد از قفل کردن درا از خونه خارج شدم
تو کوچه اولین چیزی که مثل چی تو چشم بود ماشین میلیاردی فریاد بود
آئودی سورمه ای!
البته پشتش ماشین شاستی بلند صالح بود
صالح و یه پسر دیگه توش نشسته بودن
توماشین فریادم، بهار کنارش نشسته بود
فریاد و صالح از ماشین پیاده شدن و فریاد با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
_ با برفا اشتباه نگیرنت !
با حرص چشمامو بستم
منظورش به لباسای سفیدم بود
صالح لبخندی زد و گفت:
_ بیا نیاز
بدون توجه به فریاد به سمت صالح رفتم که بهار فوری پیاده شد و بغ کرده و عصبی گفت:
_ کجا؟
با تعجب و حرص گفتم:
_ خونه آق شجاع، میای؟
به سمت صالح رفتم و چمدونمو دادم بهش که بهار با بغض رو به فریاد گفت:
_ من با تو تنها نمیشینم تو یه ماشین، بگو نیاز بیاد اینجا
چشمام گرد شد و عصبی برگشتم سمتش و گفتم:
_ هرجا دوست داشته باشم میشینم، به من چه که...
حرفم کاملا نصفه موند
چون فریاد بازومو گرفت و کشون کشون منو برد سمت ماشینش
با بهت غریدم:
_ ولم کن روانی
بدون توجه به حرفم خونسرد گفت:
_ خفه شو
در ماشین رو باز کرد و من تقلا کردم ولی زورم بهش نرسید
منو تقریبا پرت کرد تو ماشین و درم بست و صالح خندید و چمدونمو گذاشت تو صندوق عقبش و من مبهوت تنها به فریاد زل زده بودم!
نشست پشت فرمون و ماشینو روشن کرد
با حرص گفتم:
_ روانی
بهار خوشحال نگاهم کرد و فریاد خونسرد گفت:
_ حالا هی برو رو اعصاب من، به موقعش واست روانی میشم !
بهار چشماش گرد شد و من لال شدم
خدایا خودمو به خودت سپردم
این روانیه !
تو خودم مچاله شده بودم و دوست نداشتم ببینمشون!
نگاه گرفته ی بهار و نگاه های خیره گاه به گاه فریاد بهش !
romangram.com | @romangram_com