#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_89
بگذرانند. و حالا عمه اش گفته بود که دایانا چند روزی است که به خانه پدربزرگش آمده است.
بیدرنگ زنگ را فشرد.شاید چند دقیقه نگذشته بود که در باز شد.داخل شد.دایانا را دید که با عجله در حالی که تاپ شلوارکی سفید سیاه به تن داشت به سویش می آمد.
لبخند زد و قدمهایش را تند تر برداشت.دایانا همین که خود را به او رساند سریعا ب*غ*لش کرد و گفت:آلما،عزیزم..خوبی؟
آلما محکم او را به خود فشرد و گفت:خوبم
از هم که جدا شدند آلما گفت:تو هنوز آدم نشدی با این ریخت نیای جلو در؟ شاید من یه مرد بودم؟
-اولا من اگه آدم شم که تو تنها میمونی، بعدشم تو این قحطیِ جنسِ مذکّر، آخه مرد کجا بود دخترِ خوب؟!! درضمن این لباسِ خونمه خو، چی کار کنم؟
-ای بمیری دانی که همیشه یه جواب تو آستین داری.
-سیب کوچولو, میگم تو مشکلی با اسم من داری؟ نمی تونی مثه آدم بگی دایانا؟ منو یادِ الهام میندازی.
_ الهام کیه؟ اصلا دلم می خواد به تو چه؟
-خیلی خب پس تو هم میشی آلی چطوره؟
آلما خیلی خونسرد گفت:خب بگو..مهم نیست.
-خیلی پرروئی فسقلی.
دایانا دستش را دورِ کمرِ آلما حلقه کرد و او را به سمتِ خانه هدایت کرد. آلما پرسید:
-کجا داری میری؟ بیا زیر سایه همین درختای اینجا بشینیم حال تو خونه بودن رو ندارم.
-باشه.
الما و دایانا زیر یکی از درختان حیاط روی چمن ها نشستند.آلما با گلایه رو به دایانا گفت:ما مثلا دوستیم ها؟ چرا برا نامزدی من نیومدی بوشهر؟ چرا نامزد کردی خبرم
نکردی؟ بعدم این شماره بی صاحبتو چرا عوض کردی؟
-.قضیه اش مفصله ولی مختصر مفید بگم برات که موقعِ نامزدیِ تو، کما بودم، بعدشم که به دستورِ بابا اینا خطّم و عوض کردم. نامزدیمم که خیلی هل هولکی شد،
راستش و بخوای هنوز خودمم نمیفهمم چه خبره؟
-قانع نشدم اما چه کنیم بزرگواریم.
-اخی......... بچه پرو, اون نامزد تخسو اخموتم اومده؟
آلما با غم گفت:اومده اما نامزدیمون بهم خورد.
دایانا حیرت زده پرسید:چرا؟!
آلما مختصری از تمام ماجراهای پیش آمده را برای دایانا تعریف کرد.دایانا با افسوس گفت:مردا همشون همینن... کاش بیشتر دقت می کردی.حالا با چه رویی باز
پاشده اومده باهات اینجا؟
-دایی ازش خواست و گرنه نمی یومد.
-پس یه منت درست و حسابی هم رو سرت واسه اومدنش گذاشته؟
-نه جرات نداره..من دیگه اون آلمای سابق نیستم که بزارم هر کاری خواست بکنه.
دایانا آهی کشید و گفت:عاشق که باشی فرقی نمی کنه چقد عوض شدی فقط باید بسوزی و تظاهر کنی.
حال دایانا آلما را کنجکاو کرد پرسید:از عمه یه چیزایی شنیدم..در مورد آرتام..کیه؟
-جریان داره آلما جون........ بعدا برات تعریف کنم
-منتظر می مونم تا برام تعریف کنی.
_ حتما.
آلما نگاهی به درخت گیلاسی که بالای سرش بود کرد و گفت:بدجور ه*و*س گیلاس کردم.
دایانا چشمکی زد و گفت:پس پاشو بریم رو سر درخت یاد قدیما یه دل سیر بخوریم.
آلما ریز خندید و گفت:موافقم..پاشو بریم.
هردو بلند شدند و یک به یک بالای درخت رفتند. روی یکی از تنه های محکم دخت نشستند و با مسخره و شوخی تا توانستند گیلاس های باغ حاج آقا را خوردند.
romangram.com | @romangram_com