#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_21

-آره کاملا معلومه.این پسره بی لیاقت چی داره که این بلا رو سر خودت میاری؟



نگاه آلما سرد شد چون کوهی از یخ.جوری که بیتا از حالت نگاهش جا خورد.با تعجب گفت:



-آلما نگات؟!



آلما سرد و بی تفاوت گفت:نگام چی؟



-خیلی سرده آدمو تکون میده.خیلی سرد و بی تفاوت.چیکار کردی با خودت؟



-مردم بیتا.عشق، و احساس تو وجودم مرد.



بیتا شوکه از حرفهای او سکوت کرد.از وقتی آلما را شناخته بود او دختری شاد، خجالتی، آرام، معصوم و مهربان بود.هرگز آزارش به کسی نمی رسید.با همه



با محبت و مهربان رفتار می کرد.انگار عاشق هر کس و هر چیزی که اطرافش است هست.عاشقانه زندگی می کرد.هر چند روزهای سختی با از دست دادن



پدر و مادرش سپری کرده بود.ناراحتی ها را هیچ وقت بروز نمی داد.و تا آنجا که می توانست با همه خوب برخورد می کرد.اما حالا آن آلما ،آلمای همیشگی



نبود.سرد شده بود خورد شده بود.غرورش شکسته بود.و حالا دختری مرده بود که نفس می کشید.به چهره سرد آلما نگاه کرد و آه کشید.آلما سوپش را



خورد و گفت:فردا میرم خونه.خیلی به تو و بهزاد زحمت دادم.خیلی متاسفم که اذیتتون کردم.



-خل شدی؟ یادت رفته آجی هستیم؟



لبخندی کم رنگ روی لبهای آلما نشست و گفت:ممنون بیتا تو از یه خواهر عزیزتری.



بیتا او را ب*غ*ل کرد و گفت:ما سنگ صبور همدیگه ایم.هیچ وقت همدیگه رو تنها نمی زاریم.



قطره اشکی از چشم آلما روی گونه اش سر خورد و گفت:خیلی دوست دارم بیتا.



بیتا خندید و گفت:اوه هندی شد.



آلما لبخند زد و گفت:دیوونه.



-آره همین جوری باش دلم برا شاد دیدنت تنگ شده بود.



-بیتا کمکم کن فراموش کنم.



-فراموش می کنی می دونم.تو اینقد محکم و قوی هستی که یه عشق کذایی خردت نمی کنه.



بیتا حرفش را زد اما اصلا به حرفی که زده بود ایمان نداشت چون می دانست فراموش کردن نکیسا برای آلما کاری تقریبا محال است اما اصلا دوست نداشت



بهترین دوستش را بیشتر خورد کند.



آلما نفس خسته ایی کشید و گفت:امیدوارم.



*********



فصل هفتم



از اینکه باز به خانه برمی گشت احساس بدی داشت.حوصله برخورد با کسی را نداشت و از آنجا که هنوز حالش خوب نشده بوده بود یکراست به اتاقش



رفت و خوابید.وقتی از خواب بیدار شد یک ظهر بود.خمیازه ایی کشید و روی تختش نشست.احساس گرسنگی شدیدی می کرد.بلند شد از اتاقش بیرون



آمد. به دست شویی رفت دست دو صورتش را شست و به سالن ناهار خوری رفت.یک لحظه دلشوره همه وجودش را فرا گرفت.اما همین که نکیسا را به



همراه ساسان و شکوفه دید وجودش سرد و پر از نفرت شد.بدون آنکه به کسی نگاه کند به سردی سلام کرد.همه نگاه ها به سویش برگشت.اما او نگاهش



پایین بود.با بی خیالی روبروی نکیسا نشست.ساسان با نگرانی گفت:حالت خوبه دخترم؟



آلما سرش را بلند کرد و به چشمان داییش نگاه کرد و گفت:خیلی خوبم دایی.



ساسان از نگاه آلما جا خورد و گفت:آلما چشمات؟



با این حرف نکیسا کنجکاوانه نگاهش کرد.آلما لبخندی زد و گفت:همونه دایی



بدون آنکه به کنجکاوی نکیسا پاسخ دهد،مشغول غذایش شد.شکوفه هم مانند ساسان با نگرانی نگاهش کرد.ساسان به او اشاره کرد تا غذایش را بخورد و کمتر به آلما خیره شود.آلما نمکدان را می



خواست از جلوی نکیسا بردارد که همان موقع دست نکیسا هم برای برداشتن نمکدان دراز شد واما به خیال اینکه آلما مثل همیشه رعایتش را می کند دستش را عقب می کشد تا نکیسا نمکدان را



بردارد منتظر شد اما در کمال تعجبش خواست نمکدان را بردارد که آلما پیش دستی کرد نمکدان را برداشت.نگاه یخیش را به چشمان عسلی نکیسا ریخت و گفت:باید پیش دستی می کردی پسر دایی.



نکیسا هم مانند ساسان از نگاه و برخورد آلما شوکه شد.خیره خیره نگاهش کرد و زیر لب گفت:آلما!



آلما نگاهش کرد و پوزخند زد و مشغول غذایش شد.غذایش که تمام شد بلند شد و گفت:



romangram.com | @romangram_com