#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_150
کیان دست روی پشم نهاد و گفت:من مخلص جفتتون هستم،برج بودم.
رو به نکیسا گفت:مواظبش باشیا، باز نبینم اشکشو در آوردیا...
نکیسا سرش را تکان داد و گفت:هستم.
آلما پرسید:نگهبانه خیلی گیره، چطوری اومدی داخل؟
-یواشکی،نگاش که چرخید اومدم داخل!
کیان چشمکی به هر دو زد و از اتاق بیرون رفت.نکیسا نگاهش را به آلمایش دوخت و گفت:
-میمیرم اگه این فرشته چشماش بارونی بشه.
نمی دانست چه شد؟ خودش بود با این همه جسارت؟! ذهنش خالی شد فقط آن لحظه تمنایش را داشت.تمنای نکیسای مغرورش که حالا عاشقانه فقط او را
می خواست.وقتی به خود آمد که لب هایش گرمی لب های او را می دزدید.خاص، پراز عشق، پر از خواستن!
دل که می رود خواستن می شود دنیایت
و می روی به اوج، به نظارگری لطف عشق، آن جا که شکوه و زیبایی عشق است و نگاه بی پروایی عاشق!
تمام شد حصار نفرت و نخواستن ها!
تمام شد گول زدن های دروغین!
تمام شد ه*و*س و شد عشق!
دنیا زیبا شد و ب*و*سه ها فلک زده و فلک رفته معنا یافت!
وقتی از او جدا شد صورتش از خجالت سرخ شده بود.رویش نمی شد حتی نگاهش کند.نکیسا اما فقط با لبخند نگاهش کرد.آرام زمزمه گفت:
-تمنای همو داشتیم تو تمام این سال ها اما نفهمدیم.
آلما سرش را بالا گرفت به چشمان عسلی مردی که همه ی وجودش شده بود نگاه کرد و کلیشه ایی ترین جمله ی دنیا را گفت:
-دوست دارم....
صدای قناری می ریخت، هوا جوانه زد از عطر عشق و دل رفت به آسمان خواستن و دیدن....مرا همین بس که تو عاشقم باشی..همین بس که آ*غ*و*ش تو آ*غ*و*ش
امن من باشد..مرا همین بس که تو را دوست دارم فقط تو را....
می خوام این رمانو به عشق تمام زندگیم تقدیم کنم...همسر عزیزم.
عصر تابستان گرم گرم.
پایان
romangram.com | @romangram_com