#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_149
-سرم داد زد.
نکیسا لبخندش پررنگ تر شد و گفت:ببخشش اونم دلایل خودشو داره.
آلما چشمانش را ریز کرد و گفت:تو چیزی می دونی؟
نکیسا شانه ایی بالا انداخت. و گفت:جواب بده.
آلما گوشی را جواب داد صدای خسته ی کیان به گوشش خورد:آلما؟
-بله!
-منو نبخشیدی؟ آلما توروخدا تو دیگه اذیتم نکن خیلی داغونم.
-چی شده؟ چرا به من نمی گی؟
-یادته وقتی نامزدی تو و نکیسا بهم خورد گفتی نمی تونم بگم چی شده اما شاید یه روزی گفتم اما الان نمی تونم.منم دقیقا حال اون روزتو دارم.بزار شاید یه روزی گفتم.
آلما نفس عمیقی کشید و گفت:بخشیدمت داداش گلم...اما دفعه آخرت باشه سرم داد بزنیا!
صدای خنده ی کیان را شنید.
-چشم خانوم گل.شما گلی!
-ممنونم داداش!
-کجایی بیام پیشت؟
آلما با صراحت گفت:بیمارستان!
صدای فریاد کیان به گوش رسید و گفت:اونجا چیکار می کنی؟ اتفاقی افتاده؟
نکیسا با لبخند گفت:صدای دادش تا اینجا هم میاد.
آلما خندید و گفت:بچه یواش چته تو؟ نکیسا تیر خورده آوردنش.
-الان میام.کدوم بیمارستان؟
-شهدای خایج فارس!
-باشه خداحافظ.
تماس که قطع شد نکیسا خندید و گفت:همیشه عجوله!
آلما گوشی را در جبیش نهاد و گفت:هر کی یه جوریه!
نکیسا، دست آلما را کشید او را به خود نزدیک کرد و گفت:خانوم من چطوریه؟
آلما به سویش خم شد و گفت:خانم تو فقط عاشقه.
-عاشق تر از من؟
برای اولین بار آلما خم شد پیشانی نکیسا را ب*و*سید و گفت:عاشق تر از همه ی عاشقای دنیا!
گرمی ب*و*سه ی آلما خون را به رگ های نکیسا دواند.دستش را دور کمر آلما حلقه کرد او را به خود فشرد و گفت:
-حالم بده ها، وسوسه ام نکن.
آلما خندید و گفت:تا چند دقیقه ی پیش که حالت خوب بود؟
نکیسا خندید و گفت:حالا فک می کنم حالم بده بهتره ازم فاصله بگیری.
آلما به دست های حلقه شده ی نکیسا اشاره کرد و گفت:اینجوری ازت فاصله بگیرم؟
نکیسا او را بیشتر به خود فشرد و گفت:حرفمو پس می گیرم.
آلما با صدای بلندی خندید که در با شتاب باز شد و کیان در چهارپوب ایستاد.با دیدن حالت آن دو گفت:
-خجالت نمی کشین جلو پسر مجرد از این کارا؟ شاید منم دلم خواست!
نکیسا با اخمی تصنعی گفت:برو بیرون بچه، خلوتمونو بهم زدی.
کیان با لبخند گفت:انگار بوی عروسی میاد.منم که دلم لک زده برای یه عروسی توپ!
آلما خندید و گفت:پس همین الان بدون که کلی کار رو سرت ریخته...زود رسیدی؟
romangram.com | @romangram_com