#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_147

-آوردیمش شهدای خلیج فارس!



-ممنونم آقای پورکرمی الان خودمو می رسونم.



-باشه منتظرتونم.



تماس که قطع شد بیتا پرسید:چی شده آلما؟



آلما همانطور که با عجله به سوی اتاقش می رفت گفت:از اول همش دلم شور می زد.می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته....نکیسا تیر خورده بیمارستانه.



بیتا جیغ خفه ایی کشید و گفت:زود حاضر شو منم میام.الان زنگ می زنم روزبه ببینم قضیه چیه؟



آلما با سرعتی که برای خودش هم عجیب بود به اتاقش رفت و لباس پوشید بیتا هم همان موقع به روزبه تلفنی حرف زد و ماجرا را پرسید.آلما که از اتاقش بیرون



آمد بیتا گفت:سویچو بده.



آلما سویچ را به سویش پرت کرد.بیتا آن را در هوا قاپید و به سرعت به سوی ماشین درون پارکینگ رفت.آلما هم ریموت در را برداشت و از ساختمان بیرون رفت.



ریموت را زد و در باز شد.بیتا از در که بیرون رفت آلما به سرعت سوار شد و ریموت را زد.در پشت سرشان بسته شد.



نابود می کند نگرانی معشوق، اگر دلشوره دوش از سر نرود و اتفاق های شوم زم*س*تانی پیکر کُشان شود!



آلما با نگرانی گفت:روزبه چی گفت؟



بیتا با لحنی که سعی داشت آرامش بخش باشد گفت:تیر به پهلوش خورده، تازه عملش کردن.خداروشکر حالش خوبه.



آلما زیر لب زمزمه کرد:تا نبینمش اصلا خیالم راحت نمی شه.



بیتا گفت:روزبه گفت جای نگرانی نیست.خیلیم سرحاله.



آلما سرش را تکان داد و سکوت کرد.بلاخره دلشوره اش جواب داد.از همین می ترسید.نکیسایش، مرد مغرورش روی تخت بیمارستان بود.چقدر گفت نرو.



رفت و حالا...



بیچاره دست خودش نبود و گرنه آ*غ*و*ش خواستنی محبوب کجا و ماموریتی که با جان بازی می کرد کجا؟



به بیمارستان که رسیدند بیتا به روزبه زنگ زد که جلویشان بیاید.ماشین را که پارک کردند خواستند داخل شوند که نگهبان جلویشان را گرفت.صدای روزبه توجه شان



را جلب کرد:آقای کرمی خانوما با من هستن.



آقای کرمی با اخم گفت:آقای دکتر اینجا قانون داره.



روزبه لبخند زد و گفت:می دونم اما الان ضروریه.



به آلما اشاره کرد و گفت:نامزدشون تیر خورده باید بره دیدنش.



آقای کرمی با همان اخم گفت:زود برگردین.



آلما با قدرشناسی به روزبه نگاه کرد و گفت:کدوم بخشه؟



روزبه گفت:باهاتون میام.



با هم به سوی بخش رفتند.آلما با نگرانی پرسید:حالش چطوره؟



روزبه لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:خوبه آلما خانوم.یکم درد داشت که بهش مسکن زدن.



آلما با اخم گفت:لعنت به این ماموریتا.



روزبه و بیتا لبخند کمرنگی روی لب نشاندند.بیتا گفت:خسته به نظر می رسی روزبه؟!



روزبه دستی به صورتش کشید و گفت:امروز عمل داشتم.تازه تموم شده بود که زنگ زدی.



بیتا دست در بازوی روزبه انداخت و با لوندی گفت:خسته نباشی آقای من.



روزبه لبخند پرزنگی روی لب آورد اما نتوانست جواب دلبرهای همسرش را جلوی آن همه پرستار و مریض که در رفت و آمد بودند بدهد.به نزدیک اتاق نکیسا که



رسیدند سام از اتاق بیرون آمد با دیدن دو دختر جوان به سویشان آمد و گفت:



-سلام، زود رسیدین.



بیتا رو به سام گفت:سلام آقای پورکرمی!



سام با خشرویی جوابش را داد.روزبه گنگ نگاهشان کرد که بیتا لبخند زد و گفت:



-روزبه جان آقای پورکرمی از همکلاسی های ماست.



romangram.com | @romangram_com