#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_146
اما نکیسا یک لحظه هم نخوابید.نگاهش فقط به آلما بود.باور اینکه بلاخره به دستش آورده بود برایش سخت بود.
.اما الان همین که این زیباروی دوست داشتنی را در آ*غ*و*شش می دید نمی دانست چگونه بابت داشتنش از خدا تشکر کند.دستش را کمی جا به جا کرد تا بهتر
آلمایش را در آ*غ*و*ش بکشد.نفس هایش که به صورتش می خورد آسمانیش می کرد.با ولع او را تنگ در آ*غ*و*ش کشید.دقیق نمی دانست چند مدت است که آ*غ*و*ش
این ملکه آرزویش شده است.فقط می دانست همه ی افکارش برای آلمایش بود.موهایش را نوازش کرد و زیر لب گفت:بلاخره مال من شدی خانوم فراری.
آلما اولین دختری بود که توجه اش را در تمام 30 سل سنش به خود جلب کرده بود.با اینکه می دانست بدترین رفتارها را با او داشت اما همین دختر زیبا با تمام
قدرتش در زندگیش جولان داد و شد همه ی کسش!همه ی آرزویش!
می کشید بار نفرت را تا داغ بگذارد بر دلش اما داغ بر دل خودش خورد ضرب به ضرب!
ب*و*سه ی نرمی روی موهایش گذاشت و به ساعت خیره شد.ساعت از 4 گذشته بود.به آرامی تکان خورد.سر آلما را بلند کرد و روی بالش گذاشت.تکانی به خود
داد و روی تخت نشست.نمی توانست از او و آ*غ*و*شش دل بکند.برای اولین بار بود که هیچ اشتیاقی برای ماموریت رفتن نداشت.اگر مجبور نبود صد در صد این
آ*غ*و*ش خواستنی را ترک نمی کرد.به لبخند روی لب آلمایش نگاه کرد.لبخند روی لب های خودش نشست.زیر لب گفت:
-معلوم نیست داره خواب کدوم هفت پادشاه رو می بینه ؟!
خم شد ب*و*سه ی نرمی روی لب هایش کاشت و بلند شد.آخرین نگاهش را بدرقه اش کرد و بی سروصدا از اتاق بیرون رفت.در حالی که آلما در خوابی خوش
روی بالش نرمش به استقبال شاهزاده اش رفته بود....
*******************
بیتا با جیغ گفت:جون من راس میگی؟
آلما سرش را تکان داد و گفت:آره...دیشب وقتی می خواستم بخوابم اومد.وای بیتا مردم.
بیتا صورت آلما را ب*و*سید و گفت:می دونستم جواب میده.گفتم اگه عاشقت باشه اینجوری بی خیالت نمی شه.
آلما سرش را تکان داد و گفت:بهترین شب عمرم بود بیتا.
بیتا با شیطنت چشمکی زد و گفت:خب منم اگه تا صبح ب*غ*ل عشقم بخوابم همین میشه....دختر خجالت نکشیدی؟ مثلا نامحرم بودینا.
آلما شانه ایی بالا انداخت و گفت:بی خیال بابا.این همه تو تبش سوختم.حالا یه شب به جایی بر نمی خوره.
بیتا ابرویی بالا انداخت و گفت:کشته مرده ی این استدلالتم.امیدوارم که فقط یه شب باشه باز جو گیر نشین.
آلما لبخند زد و گفت:بی خیال بیتا.فعلا منو بچسپ که بلاخره به آرزوم رسیدم.
آلما بلند شد و گفت:بزار برم یه چیزی بیارم بخوریم.
-خجالت که نمی کشی یه چیکه آب هم ندادی به خوردمون.
آلما داشت به طرف آشپزخانه می رفت که صدای گوشی متوقفش کرد.بیتا گوشی را روی میز برداشت و متعجب گفت:سام پورکرمیه!
آلما به سوی گوشیش هجوم برد.آن را از دست بیتا گرفت و فورا دکمه ی اتصال را زد.صدای سام خسته و نگران در گوشیش پیچید:الو خانم شکیبی؟
آلما بی اراده با صدایی لرزان گفت:بله، سلام آقای پورکرمی خوب هستین؟
-ممنون خانم شکیبی ببخشین مزاحم شدم.امیدوارم حرفم نگرانتون نکنه.
-چی شده؟ دلواپسم کردین.
-نگران نشین.اتفاق خاصی نیفتاده.فقط برای نامزدتون سرگرد صالحی یه مشکلی پیش اومده.
آلما بدون آنکه متعجب از رابطه ی سام و نکیسا شود.با نگرانی مضاعی گفت:
-آقای پورکرمی چرا حرفمو می پیچونین برای نکیسا چه اتفاقی افتاده؟
صدای سام که نفس عمیقی کشید را شنید.به آرامی گفت:تیر خورده..اما الان حالش خوبه.
آلما با وحشت جیغ کشید و گفت:الان کجاس؟
-آروم باشین خانم شکیبی من که گفتم حالشون خوبه.
آلما با عصبانیت گفت:لطفا بگین کدوم بیمارستانه.لازم نیست شما بگین حالش چطوره؟
می دانست تند رفته اما آن لحظه هیچ چیز را نمی فهمید غیر از اینکه با چشمان خودش می دید که نکیسا سالم است.سام با دلخوری گفت:
romangram.com | @romangram_com