#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_124




****************



از ارومیه که حرکت کرده بودند فقط یک بار توقف کردند و حالا خسته و کوفته جلوی درب بزرگی توقف کردند. نکیسا با حیرت گفت:



-این همون خونه ایی که مهمونی توش برگزار میشه؟!



آلما بدون آنکه متوجه تعجب نکیسا شود گفت:



-آره، خونه آرتامه،عشق دایانا!



نکیسا با حیرت بیشتری گفت:منظورت که آرتام زند نیست؟!



-فامیلشو نمی دونم. تو حالا چرا اینقد متعجبی؟



نکیسا زیر لب چیزی گفت که آلما متوجه نشد.دایانا از ماشین فرزام بیرون پرید و آیفون را زد.طولی نکشید که در باز شد.دو ماشین که پشت سر هم داخل شدند



باز هم مثله قبل آوا به پیشوازشان آمد با این تفاوت که سهند هم دست در بازوی تازه عروسش انداخته بود و با لبخند منتظر مهمانان بود.دایانا زودتر از همه پیاده شد



و در آ*غ*و*ش خواستنی برادرش گم شد.نکیسا که پیاده شد گفت:



-این مرده کیه؟



آلما با لبخند گفت:سهنده، داداش دایانا.



نکیسا به دقت به آوا نگاه کرد و یادش آمد که او را کجا دیده است.او خواهر آرتام بود.یکبار در همین خانه او را دیده بود.دوباره مراسم معارفه از سر گرفته شد.



دایانا که همه را معرفی کرد آوا با لبخند رو به نکیسا گفت:



-ببخشید اگه تو ویلای شمال من خودمو به نشناختن زدم.بودنتون اونجا سکرت بود پس باید همه چیز سکرت می موند.



همگی متعجب به آوا و نکیسا نگاه کردند.دایانا گفت:



-شما همو می شناسین؟ از کجا؟



نکیسا بدون جواب دادن گفت:آرتام کجاس؟



آوا دست دراز کرد و گفت:داخله، بفرمایین.



نکیسا زودتر از همه داخل شد.معلوم بود که خوب این خانه را می شناسد.دایانا به آوا اشاره ایی کرد که بداند قضیه چیست که آوا فقط لبخند زد و به سوی ساختمان



حرکت کرد.....نکیسا با دیدن آرتام با لبخند گفت:مرد گنده چطوری؟



آرتام سرش را بلند کرد با دیدن نکیسا متعجب و خوشحال بلند شد و گفت:



-پسر خودتی؟راه گم کردی؟



نکیسا محکم او را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:خوبه بعد عید ور دلت بودما.



دایانا گفت:یکی نمی خواد بگه اینجا چه خبره؟



نکیسا و آرتام از هم جدا شدند.نکیسا با خنده گفت:



-نمی دونستم قراره بیام پیش دوست چندین ساله ام و گرنه زودتر میومدم.



آرتام به مبل ها اشاره کرد و گفت:انگار همه مشتاقن.بشینین تا تعریف کنیم این آشنایی رو.



همین که همگی نشستند آرتام با خنده گفت:تو میگی یا من بگم؟



نکیسا گفت:راحت باش.



آرتام دستانش را به هم زد و گفت:منو نکیسا چهار سال پیش تو تهران با هم آشنا شدیم.تو یه شب زم*س*تونی بود که یکی از دوستام منو به مهمونی دعوت کرد رفتم



تا مختلطه.من زیاد بدم نمیومد.یعنی کاری به کسی نداشتم.فقط اومده بودم تا خوش بگذرونم.اونجا با نکیسا آشنا شدم البته نمی دونستم پلیسه و می خواد



چیکار کنه؟ فقط اینکه ما تو اون مهمونی باهم همصحبت شدیم و این آقا از ما خوشش اومد و قبل از اینکه پلیسا برسن بهم گفت از مهمونی برم.یعنی آقا منو فراری



داد.منم بابت کمکش آدرس خونه رو دادم که اگه تو مدتی که تهرانه کمک خواست بهم سر بزنه.که اتفاقا فردا شبش یکی زنگو زد و دیدم نکیساس.اینجور که معلوم بود



هویت پلیس مخفی بودنش لو رفته بود باید یه جا مخفی می شد و حضورش تو اون مهمونی هم برای دستگیری یکی از اون کله گنده ها بود که اون شب قصر در



میره و نکیسا شناسایی می شه.خلاصه که اینکه نکیسا 10 روز مهمون من بود و از اونجا رفیق فابریک شدیم.بعد اونم هر وقت برا ماموریتا میاد تهران.میاد خونه ی من.



آلما گفت:چه جالب!




romangram.com | @romangram_com