#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_123
تپش قلب آلما به هزار رسید یا شاید هم بیشتر.این پسر بلد بود که جان بگیرد و جان بدهد!
بلد بود ضربه بزند، سرد کند و در یک بازدم ساده عشق بریزد در چشمانش و بی قرار کند دلی که سالیانیست برایش می تپد!
لرز بدنش را نمی توانست محار کند.خود را کنار کشید.باید فرار می کرد در اتاقی که انگار طلسمش فقط برای آنها بود که به ورایی از بی نهایت های خواستن
سوق دهد.
تند از نکیسا فاصله گرفت، به سوی در رفت، دستش به دستگیره نرسیده بود که به شدت به سویی کشیده شد.چشم باز کرد روبروی نکیسا بود و گرمی لب هایی
که یکبار تا سر حد مرگ از آن متنفر شده بود و حالا....
انگار همه چیز فرق می کرد.طمع این لب ها مانند لیمو شیرین با تلخی مطبوعی همراه بود که انگار این تلخی رخصت فرارش بود...اما شیرینش آنقدر نفس گیر بود
که تلخیش او را نجات نداد از این ه*و*سناکی و حجم شکوهمندی که گرفتارش بود....
راه فرارش را بست.بس بود فرارش!
بس بود نداشتن چیزی که تمام وجودش طلب می کرد!
بس بود نداشتن این عشق، این طعم گس شیرین، این هوایی که انگار جوانه زده بود از عشق!
عاشق این دختر بچه ی اخموی زیبا بود.انکار نمی کرد که دل داده بود و می خواست نصفه کند پرتقال خواستنش را برای او!
لب ها که فاصله گرفت پیشانی ها هم پیمان شدند.نکیسا با چشمانی بسته گفت:
-می دونم حقم یه سیلی مثله اون روزه...اما نتونستم فرارتو ببینم و ازت بگذرم.
آلما با چشمانی باز نگاهش کرد.قرار نبود سیلی بزند!
قرار نبود ناراحت شود!
قرار نبود دل بشکنانند!
هنوز خیلی چیزها قرار نبود تا وقتی که رسما خواستگاری در کار نبود.
انکار چرا؟ وقتی خودش هم بی تابانه او را طلب می کرد.آن ب*و*سه حتی تلافی کوچکش را هم کمرنگ کرد...اما فقط در آن خلسه ایی که حجمش آنقدر بزرگ بود که
خود را هم گم کرد.و هنوز پا بر جا بود تلافی کوچکش!
نکیسا از او فاصله گرفت.چشمانش را باز کرد و گفت:
-حرف بزن...اینجوری نگام نکن انگار دنیا رو ازم گرفتن.
چطور می گفت که رویش نمی شود حرفی از این شیرینی خوشایند بزند.نگاه دزدید و گفت:
-من باید برم.
نکیسا التماس چشمانش را روی صورت او پیاده کرد و گفت:
-ازم متنفری آره؟
آلما جوابی نداد و از در بیرون رفت و نکیسا بدون آنکه از خوشی آلما خبر داشته باشد با دست سرش را گرفت و کف اتاق روی پارکت های خنک نشست و گفت:
- باز خراب کردم.
زل زد به پارکت و با خود زمزمه کرد:
-نتونستی جلوی خواستنتو بگیری..نتونستی رعایت کنی که این دختر هنوزم خاطره ب*و*سه ی زوریتو داره بعد گند زدی به این همه خوشی این چند روز.
صدای تقه ی در نگاهش را از پارکت گرفت به در دوخت.در باز شد و آلما در چهارچوب در ایستاد.متحیر نگاهش کرد.
آلما لبخندی زد و گفت:
-تلخی و گسیش تو اون همه شیرینی رخصت فرارم بود اما نشد دل بکنم.
گفت و در رابست و رفت.نکیسا فقط لبخند زد.فهمیدن حرف های آلما اصلا سخت نبود.بلند شد.نگاهی به سقف اتاق کرد و گفت:
-می دونستم همیشه به داد می رسی.
چرا باید ناراحت می بود وقتی آلمایش هم از این شیرینی راضی بود.اما برای اولین بار!
لبخند زد و به سوی تخت شیرجه رفت.چشم که برهم نهاد گفت:
-خدایا ممنونم.
romangram.com | @romangram_com