#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_291
از تماس دستش هاله ای از شرم ، بدنم را در بر گرفت . و مجبورم کرد که سر به زیر بیاندازم .پس از دقایقی باز گفت:
- بالاخره مال خودم شدی! دختر سرکش و رام نشدنی رویاهام! شیدا باورم نمی شه .انگار دارم خواب می بینم!دیگه از این لحظه به بعد فقط باید بخندی ، آخه نمی دونی چقدر قشنگ می شی وقتی اینطوری می خندی و به آدم نگاه می کنی! حالا فقط یه چیز کوچولو ازت میخوام!
لبخندم عمیقتر شد و در حالیکه صورتم را نزدیکش می بردم گفتم:
- ای شیطون!
ولی او قهقهه ای زد و جواب داد:
- فرشته کوچولوی من ! یادت باشه که خواهش نفس ، کوچکترین عنصر فعال در عشق من و توئه !من اون چیزی که تو کله تو بود و نمیخوام!فقط در عوض میخوام که بازم قول بدی هیچوقت توی زندگی تنهام نگذاری.یادت باشه که من پسر تنهایی ام و همه دلخوشی ام تویی که اگر حتی یه لحظه هم نباشی، حتما از غصه می میرم! در ضمن قول بده که همیشه دوستم داشته باشی و درکم کنی . منم در عوض قول می دهم که همه دنیا رو به پات بریزم و خوشبختت کنم! شیدا دلم میخواد بدونی که بی نهایت دوستت دارم .
کاری را که او نکرد من انجام دادم و گفتم:
- باشه چشم، قول می دم!منم دوستت دارم عزیزم و فکر کنم اینو ثابت کردم .
جشن به بهترین نحو ممکن آغاز شد و ما در این سرور و شادی همچون پرندگانی عاشق و سرمست ، دست در دست یکدیگر به تمام مدعوین خوش آمد گفتیم و در پایکوبی دیگران سهیم شدیم .پدر و فرهاد خان سنگ تمام گذاشتند و حضور بچه های شرکت به اضافه سیامک و نرگس و تعدادی از بچه های پرورشگاه؛ برایمان شیرین ترین لحظات را به ارمغان آورد. هنگامیکه به فهیمه خانم خوش آمد می گفتیم خندید و به آرامی در گوشم نجوا کرد:
- از همون روزی که آقای متین توی دفترش به عکس العمل تو خندید، امروز رو پیش بینی میکردم!
لبخند شرمگینی زدم و گونه اش را بوسیدم .دکتر آرمان هم با دیدنم خنده بلندی سر داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com