#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_290



فرزاد اعلام کرد که لباس عروسی ام را در آخرین سفری که رفته بود، به سلیقه خود خریداری کرده است و روز عروسی آن را به من خواهد سپرد .هرچقدر اصرار کردم که فقط یک لحظه آن را نشانم بدهد ، قبول نکرد که نکرد! ولی از آنجا که تمایل داشتم با الهام در سبک آرایش مو و لباس، یکی باشم، اصرار کردم که مشابه مدل آن لباس را برای الهام سفارش دهد ، و او هم مطیعانه پذیرفت .که البته هزینه این امر را خود شایان متقبل شد و فرزاد فقط زحمت سفارش دادنش را کشید . خانه هایمان هم دریک آپارتمان دو طبقه بسیار مجهز قرار داشت .خانه ای بی نهایت شیک و زیبا و بزرگ که به سلیقه من والهام خریداری شد و گلخانه بزرگ و استخر آن بیشتر از هر چیزی نظر مرا جلب کرد. بسرعت لوازم مورد نیاز مان را به آنجا انتقال دادیم و به پلک برهم زدنی همه چیز مهیا شد. هرگز خاطره زیبای اسباب کشی و جابجایی لوازم منزل را از یاد نمی برم .حضور سیامک و نرگس که برای کمک به جمع ما اضافه شده بودند .به همراه تمامی خنده ها و شیطنت ها، روزی شیرین و ماندگار را برایمان به ارمغان آورد.



روز عروسی هم بسرعت از راه رسید .مادر و مهتاب خانم و نرگس، همراهان من و الهام در آرایشگاه بودند .تلفن آرایشگاه، دائما یا توسط شایان اشغال می شد یا توسط فرزاد! بی تابیها و تماسهای بی حدشان ، مادر و مهتاب خانم را عصبی و آرایشگر و همکارانش را به خنده انداخت! هنگامیکه که کار آرایشگر پس از ساعتها تلاش به پایان رسید ، خودش هم از دیدن ما دچار شگفتی شد و گفت:



- من تا حالا عروس به زیبایی شما ندیدم و درست نکردم!



حتی مادر و مهتاب خانم هم نتوانستند حیرت خود را پنهان کنند .من و الهام در آرایش سر و صورت مشابه و با لباسهای هم شکل، درست شبیه دو عروسک زیبا شده بودیم ؛ البته به گفته مهتاب خانم!لباس اهدایی فرزاد، لباس دکولته ای بود که از بالا تا پایین دامن پرچین و دنباله دار آن، سنگ دوزی شده بود .دستکشهای بلند و سفید و تاجی بی نهایت زیبا و پرشکوه که موهایمان را در بر می گرفت، مکمل زیبایی خیره کننده آن بود من که با آن صورت اصلاح شده و آن آرایش، واقعا خود را باور نداشتم!چهره های مبهوت و میخکوب شده پسرها، هنگامیکه که برای بردن ما آمده بودند، واقعا تماشایی بود! بطوریکه لحظاتی ساکت و بی حرکت فقط ما را نگاه میکردند و من الهام فقط می خندیدیم.البته خودشان هم در آن کت و شلوارهای یکدست مشکی، واقعا همان شاهزاده جذاب قصه شاه پریان شده بودند!



من و فرزاد پیش از رفتن به سالن، به عقد یکدیگر در آمدیم . در حین خواندن مهریه که به درخواست خودم ، همان مهریه الهام در نظر گرفته شد، فرزاد با چهره ای کاملا مصمم و جدی که مرا به خنده انداخت، عاقد را مخاطب قرار داد و گفت:



- حاج آقا، لطفا به مهریه تعیین شده جون منو هم اضافه کنید تا خیالم راحت بشه!



همه با چهره های خندان ولی متعجب به افتخارش دست زدند و شایان با شیطنت به پایش زد و زیر لب گفت:



- ای زن ذلیل!!



پس از اینکه به عقد هم در آمدیم، لحظاتی ما را در اتاق تنها گذاشتند .با اینکه حالا رسما زن و شوهر بودیم ولی بطرز وحشتناکی خجالت می کشیدم .فرزاد روبرویم ایستاد و در حالیکه با دو دست بازوهایم را گرفته بود، زمزمه کرد:



- اجازه می دی فقط نگات کنم؟




romangram.com | @romangram_com